ديگر كه از همينگونه است ياد مىكنم . در سال 1455 م . در زيرزمين شرابفروشى واقع در يك ريالتو « 1 » ونيز بودم و همينكه از آنجا مىگذشتم ديدم دو تن را به زنجير كشيده آوردند . قيافهء آنان به تاتاران مىماند . پرسيدم : كيستند . گفتند : اينان بندگان مردم كاتالان « 2 » هستند كه در زورقى كوچك گريخته و به چنگ ونيزيان افتادهاند .
بيدرنگ نزد ميرشب « 3 » رفتم و اين ماجرا را يادآور شدم و او نيز اندك زمانى بعد سرهنگانى فرستاد و آنها را به درگاه آوردند و در حضور شرابفروش آنان را آزاد كرد و دستگير كنندگانشان را جريمه . اينچنين ايشان را رها ساختم و به خانه بردم و از ايشان پرسيدم چه كسانند و از كدام سرزمينند . يكى از ايشان پاسخ داد كه از مردم تاناست و خادم كازاداهوچ « 4 » بود كه او را نيك مىشناختم . زيرا ناظر خريد خان براى همهء كالاهايى بود كه به تانا مىآمد . از آنجا كه وى را بارها ديده بودم و حتى تا خانهء من نيز آمده بود ، چهرهاش را خوب به خاطر داشتم . پرسيدم نامش چيست . گفت چبچزى « 5 » كه به معنى « شاهد » است . و چون نيك در او نگريستم پرسيدم مرا نمىشناسى ؟ گفت نه ، اما تا از تانا و يوسف « 6 » ( زيرا در آنجا مرا بدين نام مىخواندند ) ياد كردم بيدرنگ خود را به پاى من افكند تا آن را ببوسد و مىگفت كه جان او را دو بار نجات دادهام يكى اكنون كه بنده گشته و خويشتن را مرده مىانگاشته است و ديگرى در زمانى روى داد كه تانا آتش گرفته بود و سوراخى در حصار شهر پديدار كردم و از آن بسيارى از كسان جان بدربردند و از جمله او و خداوندش . اين سخن راست بود ، زيرا چون تانا آتش گرفت ثقبهاى در باروى آن پديد آوردم كه از آن بسيارى گريختند كه يكى از آنان كازاداهوچ بود . اين دو تن را تا دو ماه در خانهء خود نگاه داشتم و چون كشتيها به سوى تانا مىرفتند ايشان را هم فرستادم . پس مىگويم كه به هنگام جدايى از كسى اگر بينديشيد كه هرگز آن دوست را نخواهيد ديد انديشهاى خطاست زيرا هزار واقعه روى مىنمايد كه بار ديگر شما با او روبهرو شويد و چه بسا كسى كه توانايى بسيار داشته است نيازمند كسى ناتوان و بينوا شود .
هامش
( 1 ) .Rialtoجاى فراهم آمدن بازرگانان در ونيز .
( 2 ) .Catalainesبايد ايالتى باشد در اسپانيا . - م .
( 3 ) .Signoridi Notte( 4 ) .Cazadahuch( 5 ) .Chebochziشايد هم « بچه » بوده است . - م .
( 6 ) .Iusuph