گفتهها و نوشتههاى پيشينيان ، چه دور و چه نزديك ، روشنگر راهند - راه ديروز ، راه امروز - تاريكيها را مىزدايند تا پويندگان زمان در پرتو دلنواز حقيقت بهتر به داورى بنشينند و در و گوهر از خزف بازشناسند . اما شرط توفيق آن است كه نامه و دفتر بيگانه و آشنا را به يكسان با ديدهى عبرتآموز فروخوانيم ، به پيشداورى راه ندهيم كه فهممان را كور و شعورمان را تيره كند . نوشتهها را بخوانيم ، و با چشم باطن نانوشتهها را نيز دريابيم تا پردهى پندار به كنار رود و ظواهر آميخته با نيرنگ نيروى حقيقتسنجى را از ما وانستاند و ديدهى واقعبينمان را تار نگرداند .
حقيقت همواره در فضاى زندگانى موج مىزند ، گوهرشناس بايد تا گوهر راستى را بازشناسد . نه آنكه سخنش تمام مدح و ثنا است به حق سخن مىگويد و نه آن جز عيب نمىبيند و جز نقص نمىشناسد ، هميشه دروغپرداز است . نه هركه سخن تاييد و تحسين پيش مىآورد ، دوست است و نه هركه تكذيب و تنقيد مىكند دشمن . نه هركه قلم بر نامه مىكشد پيام ماندنى دارد و نه هركه زبان سخن مىگشايد كلام شنودنى :
نه هركه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هركه آينه سازد سكندرى داند
نه هركه طرف كلهكج نهاد و تند نشست * كلاهدارى و آيين سرورى داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم * كه در گداصفتى كيمياگرى داند
مدار نقطهى بينش ز خال تواست مرا * كه قدر گوهر يك دانه جوهرى داند
محك زدن يادگارها نظر گوهرشناس مىطلبد و دل دردآشنا مىخواهد .