در راه برد و نخجير گذشت كه جنگ ميكردند ، بسرو يك ديگر را مجروح گردانيده ، و روباهي بيامده بود و خون ايشان مىخورد ، ناگاه نخجيران سروى [ 1 ] انداختند ، روباه كشته شد .
زاهد شبانگاه به شهر رسيد جائي جست كه پاى افزار [ 2 ] بگشايد ، حالي [ 3 ] خانهء زني بد كاري مهيّا شد ، و آن زن كنيزكان آنكاره داشت و يكي را از آن كنيزكان كه در جمال رشك عروسان خلد بود ، ماهتاب از بناگوش او نور دزديدي و آفتاب پيش رخش سجده بردي ، دل آويزي جگر خواري مجلس افروزي جهان سوزي چنان كه اين ترانه در وصف او درست آيد :
گر حسن تو بر فلك زند خرگاهي
از هر برجي جدا بتابد ماهي
ور لطف تو در زمين بيابد راهي
صد يوسف سر بر آرد از هر چاهي
ببرنائي نو خط آشوب زنان و فتنهء مردان بلند بالاى باريك ميان چست سخن نغز بذله قوي تركيب
چنان كس كش اندر طبايع أثر
ز گرميّ و ترّي بود بيشتر
مفتون شده بود و البتّه نگذاشتي كه ديگر حريفان گرد او گشتندي
چشمي كه ترا ديده بود اى دلبر
پس چون نگرد به روى معشوق دگر ؟
زن از قصور دخل ميجوشيد و بر كنيزك بس نميآمد [ 4 ] كه حجاب حيا از ميان برداشته بود و جان بر كف دست نهاده . بضرورت در حيلت ايستاد تا برنا را هلاك كند ، و اين شب كه زاهد نزول كرد تدبير آن ساخته بود و فرصت آن نگاه داشته ، و شرابهاى گران در ايشان پيموده تا هر دو مستان شدند و در گشتند . چون هر دو را خواب در ربود قدري زهر در ماسوره اي [ 5 ] نهاد ، و يك سر ماسوره در أسافل برنا بداشت و ديگر سر در دهان گرفت تا زهر
شرح
[ 1 ] . سرو شاخ جانوران .
[ 2 ] . پاى افزار هر آن چيز كه بر پا كنند و بر ساق پاى پيچند . پاى افزار گشودن در جائي بمعني اينست كه در آنجا از زحمت سفر بياسايند و اقامت كنند بمدّتي اندك .
[ 3 ] . حالي در آن دم و آن وقت . رجوع شود به ص 60 ح برس 12 .
[ 4 ] . بس نميآمد بر كسي بس آمدن از عهدهء او بر آمدن و او را مطيع كردن .
[ 5 ] . ماسوره نى كوتاه ، يا آنچه از چوب ميان تهي تراشيده باشند ، و نخ و ريسمان بر آن پيچند از براى نسّاجي و در ماكو گذراند . در فرهنگها بدين معني لفظ ماشوره را آوردهاند .