و نيز مقرّر است ملك را كه مجرم را ايمن نشايد زيست ، اگر چه در عاجل توقّفي رود عذاب آجل [ 1 ] بي شبهت منتظر و مترصّد باشد ، و هر چند روزگار بيش گذرد مايه زيادت گيرد ، و اگر بموافقت تقدير و مساعدت بخت از آن برهد اعقاب را تلخي آن ببايد چشيد و خواري و نكال آن [ 2 ] بديد ؛ و پسر ملك با بچّهء من غدري انديشيد و من از سوز فرزند آن پاسخ دادم ؛ و مرا بر تو اعتماد نبايد كرد و برسن [ 3 ] مخادعت تو مرا فرو چاه نشايد شد كه چشم نديده ست چنو كينور ملك گفت : از جانبين ابتدا و جوابي رفت ، اكنون نه ما را بر تو كراهيتي متوجّهست و نه ترا از ما آزاري باقي ؛ قول مرا باور دار و بيهوده مفارقت جان گذار اختيار مكن . و بدان كه من انتقام و تشفّي را از معايب روزگار مردان شمرم و هرگز از روزگار [ 4 ] خويش در آن مبالغت روا نبينم
خشم نبوده ست بر اعدام هيچ
چشم نديده ست در ابروم [ 5 ] چين
فنزه گفت : باز آمدن هرگز ممكن نگردد ، كه خردمندان از مقاربت يار مستوحش [ 6 ] نهى كردهاند . و گويند هر چند مردم آزرده را لطف و دل جوئي بيش واجب دارند و اكرام و احسان لازمتر شناسند بدگماني و نفرت بيشتر شود و احتراز و احتراس فراوانتر لازم آيد . و حكما مادر و پدر را بمنزلت دوستان دانند ، و برادر را در محلّ رفيق ، و زن را بمثابت [ 7 ] أليف [ 8 ] شمرند ، و اقربا را در رتبت غريمان [ 9 ] ، و دختر را در موازنهء خصمان دانند ، و
شرح
[ 1 ] . و ( 2 ) عاجل و آجل رجوع شود به 144 / 1 ح و 281 / 9 .
[ 2 ] . تلخي آن . . . و خواري و نكال آن در بعضي از نسخ : تلخي عقاب آن . . . و خواري نكال آن .
[ 3 ] . برسن مخادعت در اساس : بذبن مخادعت .
[ 4 ] . از روزگار در عدّه اي از نسخ : از جانب .
[ 5 ] .بر اعدام . . .در ابروم در بعضي از نسخ مطابق ديوان سنائي : بر اعداش . . . در ابروش .
[ 6 ] . مستوحش ( اسم فاعل از استيحاش ، از مادّهء و ح ش ) دژم و ناخوش شده ( بيهقي ) ، ناخوشدل شده از كسي ، دلتنگ شده از كسي ، آزرده از كسي ( زمخشري ) . نيز رجوع شود به 180 / 5 ح .
[ 7 ] . بمثابت بمنزلهء ، در حكم ، رجوع شود به 219 / 9 ح .
[ 8 ] . أليف أنس گرفته ، أنيس و مونس ، همدم و همنشين ؛ رجوع شود به إلف در 16 / 8 ح و 264 / 10 .
[ 9 ] . غريمان جمع غريم ، تاوان گيرنده و طلب كنندهء تاوان ، از غرم بمعني تاوان .