تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
في المهد ينطق عن سعادة جدّة أثر النّجابة ساطع البرهان إنّ الهلال إذا رأيت نموّه أيقنت بدرا منه في اللَّمعان
[ 1 ] در جمله ، شاه زاده را با بچّهء مرغ إلفي تمام افتاد ؛ پيوسته با او بازي كردي و هر روز فنزه بكوه رفتي و از ميوه هاى كوه كه آن را در ميان مردمان نامي نتوان يافت دو عدد بياوردي ، يكي پسر ملك را دادي و يكي بچهء خود را ؛ و كودكان حالي بدان تلذّذي مينمودند از حلاوت آن ، و بنشاط و رغبت آن را ميخورند ، و اثر منفعت آن در قوّت ذات و بسطت جسم [ 2 ] هر چه زودتر پيدا ميآمد ، چنان كه در مدّت اندك بباليدند و مخايل [ 3 ] نفع آن هر چه ظاهرتر مشاهده كردند ، و وسيلت فنزه بدان خدمت مؤكَّدتر گشت و هر روز قربت و منزلت وى ميافزود . و چون يكچندي بگذشت روزي فنزه غايب بود بچهء او در كنار پسر ملك جست و بنوعي او را بيازرد . آتش خشم شاهزاده را در غرقاب ضجرت [ 4 ] كشيد تا خاك در چشم مردمي و مروّت خود زد [ 5 ] ، و إلف صحبت قديم را بباد داد ، پاى او بگرفت و گرد سر بگردانيد و بر زمين زد ، چنان كه بر فور هلاك شد . چون فنزه باز آمد بچّهء خود را
شرح
[ 1 ] . و ( 2 )في المهد ينطق . . .در گاهواره سخن ميگويد از نيكي بخت خويش ؛ نشان بر گزيدگي برخاسته حجّتست ، بدرستي كه ماه نو ، چون ببيني نمو و افزون شدن آن را يقين كني ماه پري از آن در درخشيدن . [ 2 ] . بسطت جسم گستردگي و بزرگ شدن بدن . نيز به 24 / 1 ح رجوع شود . [ 3 ] . مخايل 14 / 3 ح و 228 / 2 ح و 248 / 12 ديده شود . [ 4 ] . ضجرت 53 / 4 ح و 95 / 5 ح و 124 / 9 و 128 / 1 و 259 / 2 ديده شود . [ 5 ] . خاك در چشم مردمي و مروّت خود زد مردمي و مروّت خود را كور كرد تا نبيند كه كاري بر خلاف مردمي و مروّت مىكند ؛ مردمي و مروّت خود را خوار و بي مقدار كرد . اين تعبير در بهار عجم و فرهنگ آنندراج مضبوط است ، توضيح نشده است ولي شواهدي از قدما و متوسّطين و متأخّرين آورده‌اند ، از جمله اين بيت نظامى :زدن خاك در ديدهء جوهري همه خانه ياقوت اسكندريامّا مناسبتر با عبارت نصر اللَّه منشي اين بيت مثنوي مولوي است ( چاپ نيكلسن دفتر 3 ب 667 ) :خويش را واله و عارف ميكني خاك در چشم مروّت ميزنيدر اين عبارت باز رعايت حسن تناسب ميان كلمات آتش و آب و باد و خاك شده است . 50 / 3 ح و 113 / 5 ح نيز ديده شود .
كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 284 | ابن المقفع / أبو المعالى نصر الله منشى