كه : اى مكلموت [ 1 ] من نه مهستيم
من يكي پير زال محنتيم
گر ترا مهستي همي بايد
رو مرو را ببر ، مرا شايد [ 2 ]
بي بلا نازنين شمرد او را
چون بلا ديد در سپرد او را
تا بداني كه وقت پيچاپيچ
هيچ كس مر ترا نباشد هيچ
و من امروز از همهء علايق منقطع شدهام و از همهء خلايق مفرد گشته ، و از خدمت تو چندان توشهء غم برداشتهام كه راحلهء [ 3 ] من بدان گران بار شده است ، و كدام جانور طاقت تحمّل آن دارد ؟ در جمله ، جگر گوشه و ميوهء دل و روشنائي ديده و راحت جان در صحبت تو بباختم
دشمن خنديد بر من و دوست گريست
كو بي [ 4 ] دل و جان و ديده چون خواهد زيست
و إنّما أولادنا بيننا
أكبادنا تمشي على الأرض
لو هبّت الرّيح على بعضهم
لامتنعت عيني من الغمض
[ 5 ]
شرح
[ 1 ] . مكلموت در بعضي از نسخ قديم كليله و حديقهء سنائي : مقلموت . تواند بود كه سنائي خواسته باشد هراس و وحشت بيحدّ آن پيرزن را بنماياند كه زبانش به درست گفتن اسم ملك الموت قادر نبود ، و يا لهجهء عوام النّاس روستاى چكاو ( يا تكاو ) را خواسته باشد در شعر خود بياورد . مصراع دوم اين بيت در يك نسخهء بسيار قديم حديقه متعلَّق بقرن ششم چنين آمده است ( بغدادلي وهبي 1672 ) : مهستى ولت ولت ارنتيم و تمام بيت در : كاى مقلومات از نه مهستيم ، ولت كز جينك ولت ازنتيم ؛ و در 3 : . . . مهستى رو ولست و زستم ( مصراع اوّل تقريبا همان كه در 1 آمده است ) . ممكنست كه اين بيت به زبان روستائي بوده باشد و بعدها تغيير داده باشند .
[ 2 ] . پس از اين بيت در هامش اساس بخطَّي متأخّر ، ظاهرا خطَّ يك ترك عثماني ، اين بيت افزوده شده است :اوست بيمار من نيستم بيمار
من درستم مرا به دو مشمارچنين بيتي بقرائت « من نيم بيمار » در بعضي ديگر از نسخ نيز هست ولي گويا اصيل نيست .
[ 3 ] . راحله اشتر بر نشستي ، شتر سواري ( زمخشري ) ، نيز ستور باركش ( صراح قرشي ) .روز جواني گذشت موى سيه شد سپيد
پيگ اجل در رسيد ساخته كن راحله( ديوان سنائي ، چاپ دوم مدرّس رضوي 592 ) . در ذكر لوازم سفر از زاد و راحله بسيار بحث مىشود .
[ 4 ] . كوبي . . . كه : او بي - دوست و دشمن گفتند كه : او بي دل و جان و چشم چگونه زندگي خواهد كرد .
[ 5 ] . و ( 11 )و إنّما أولادنا . . .همانا كه فرزندان ما در ميان ما جگرهاى ماأند كه راه ميروند بر زمين ؛ اگر بوزد باد بر يكي از ايشان باز ايستد ديدهء من از بهم رفتن ( از خواب اندك ) .