بحمّامي رود ، پسر را به پدر سپرد و برفت . ساعتي بود معتمد پادشاه روزگار باستدعاى زاهد آمد . تأخير ممكن نگشت ؛ و در خانه راسوي داشتند كه با ايشان يك جا بودي و بهر نوع از وى فراغي حاصل شمردندي ، او را با پسر بگذاشت و برفت . چندانكه او غايب شد ماري روى بمهد كودك نهاد تا او را هلاك كند . راسو مار را بكشت و پسر را خلاص داد .
چون زاهد باز آمد راسو در خون غلطيده پيش او باز دويد . زاهد پنداشت كه آن خون پسر است ، بيهوش گشت و پيش از تعرّف [ 1 ] كار و تتبّع حال عصا در راسو گرفت و سرش بكوفت . چون در خانه آمد پسر را بسلامت يافت و مار را ريزه ريزه ديد . لختي بر دل كوفت و مدهوشوار پشت به ديوار باز گذاشت و روى و سينه ميخراشيد :
نه بتلخي چون عيش من عيشي
نه بظلمت چو روز من قاري
و كاشكي اين كودك هرگز نزادي و مرا با او اين إلف [ 2 ] نبودي تا بسبب او اين خون ناحق ريخته نشدي و اين اقدام بي وجه نيفتادي ؛ و كدام مصيبت ازين هايلتر كه هم خانهء خود را بي موجبي هلاك كردم و بي تأويلي [ 3 ] لباس تلف پوشانيدم ؟
كفى حزنا ألَّا أزال أرى القنا
تمجّ نجيعا من ذراعي و من عضدي
[ 4 ] شكر نعمت ايزدي در حال پيري كه فرزندي ارزاني داشت اين بود كه رفت ! و هر كه در اداى شكر و شناخت قدر نعمت غفلت ورزد نام او در جريدهء عاصيان مثبت گردد و ذكر او از صحيفهء شاكران محو شود . او در اين فكرت ميپيچيد و در اين حيرت ميناليد كه زن از حمّام در رسيد و آن حال مشاهدت كرد ؛ در تنگ دلي و ضجرت با او مشاركت نمود و ساعتي در اين مفاوضت [ 5 ] خوض پيوستند [ 6 ] ؛ آخر زاهد را گفت : اين مثلا ياد دار كه
شرح
[ 1 ] . تعرّف كوشش كردن از براى نيكو شناختن امري .
[ 2 ] . إلف 16 / 8 ح و 18 / 6 و 70 / 2 و 107 / 7 ديده شود .
[ 3 ] . بي تأويلي براى معني تأويل رجوع شود به 164 / 3 ح و 209 / 12 .
[ 4 ] . كفى حزنا . . . بس است اندوه اين كه همواره ميبينم نيزه ميريزد و بيرون ميافگند خون سياه فام از ساعد من و از بازوى من . أزال و أزال هر دو اينجا جايز است .
[ 5 ] . مفاوضت 17 / 1 ح و 102 / 14 . و 113 / 3 ح ديده شود .
[ 6 ] . خوض پيوستن و خوض كردن ، رجوع شود به 10 / 12 ح ، 20 / 11 ، 26 / 9 ، 31 / 1 ، 66 / 5 ح ، 67 / 7 .