تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
و لمّا أن تجهّمني مرادي جريت مع الزّمان كما أرادا
[ 1 ]
باد بيرون كن ز سر تا جمع گردي ، بهر آنك خاك را جز باد نتواند پريشان داشتن
و ضرورت [ 2 ] از خانهء زاهد بدان صحرا نقل كردم . و كبوتري با من دوستي داشت ، و محبّت او رهنماى مودّت زاغ شد ، وانگاه زاغ با من حال لطف و مروّت تو باز گفت ، و نسيم شمايل تو از بوستان مفاوضت او به من رسيد ، و ذكر [ 3 ] مكارم تو مستحثّ [ 4 ] و متقاضي صداقت و زيارت گشت ، كه بحكايت صفت همان دوستي حاصل آيد كه بمشاهدت صورت
يا قوم أذني لبعض الحىّ عاشقة و الأذن تعشق قبل العين أحيانا
[ 5 ] و در اين وقت او بنزديك تو ميآمد ، خواستم كه بموافقت او بيايم و بسعادت ملاقات تو مؤانستي طلبم و از وحشت غربت باز رهم ؛ كه تنهائي كاري صعب است ، و در دنيا هيچ شادي چون صحبت و مجالست دوستان نتواند بود ؛ و رنج مفارقت باري گرانست ، هر نفس را طاقت تحمّل آن نباشد ؛ و ذوق مواصلت شربتي گوارنده ست كه هر كس از آن نشكيبد
و ألذّ أيّام الفتى و أحبّه ما كان يزجيه مع الأحباب
[ 6 ] و به حكم اين تجارب روشن ميگردد كه عاقل را از حطام [ 7 ] اين دنيا بكفاف [ 8 ] خرسند [ 9 ] بايد بود ، و بدان قدر كه حاجات نفساني فرو نماند قانع گشت ، و آن نيك اندكست ، قوتي و مسكني ،
شرح
[ 1 ] . و لمّا أن . . . چون روى ترش كرد به من خواستهء من ( و ميسّر نگرديد ) راه رفتم با روزگار آن سان كه او خواست و پسنديد . [ 2 ] . ضرورت در تمامي نسخ ديگر : بضرورت . صواب شايد : ضرورت را ، يا بضرورت . [ 3 ] . رسيد و ذكر در اساس : رسيد بر ذكر ؛ امّا اين نيز قابل توجيه هست . [ 4 ] . مستحثّ بر انگيزنده ؛ اسم فاعل است از استحثاث كه با حثّ بيك معني است . در اصطلاح اداري معني ديگر داشته است ( بيهقي ص 157 و 437 ديده شود ) . [ 5 ] . يا قوم أذني . . . اى گروه من ، گوش من بيكي از ( اهل ) قبيله عاشق است ، و گوش عاشق مىشود پيشتر از چشم گاه گاهي . [ 6 ] . و ألذّ أيّام . . . خوشترين روزهاى آدمي و محبوبترين آنها آنست كه بگذراندش با دوستان . [ 7 ] . حطام اندك مال و متاع دنياوي ؛ رجوع شود به ص 46 ح بر س 11 . [ 8 ] . كفاف مال باندازهء لازم و كافي . ص 105 ح بر س 13 نيز ديده شود . [ 9 ] . خرسند قانع و راضي . كسي كه بيشتر از آنچه ميسّر باشد نخواهد ، و به آن خوش باشد .
كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 179 | ابن المقفع / أبو المعالى نصر الله منشى