يطوي الحريص الأرض في طلب الغنى
و يرى الجبان هلاكه في حربه
الرّزق مقسوم فلا ترحل له
و الموت محتوم فلا تحفل به
[ 1 ] و بحقيقت درد آن همه زخمها همهء مالهاى دنيا بر من مبغّض [ 2 ] گردانيد ، و رنج نفس و ضعف دل من بدرجتي رسيد كه اگر حمل آن بر پشت چرخ نهند چون كوه بيارامد ، و گر سوز آن در كوه افتد چون چرخ بگردد
أذاقني زمني بلوى شرقت بها
لو ذاقها لبكى ما عاش و انتحبا
[ 3 ] و در جمله مرا مقرّر شد كه مقدّمهء همهء بلاها و پيش آهنگ همه آفتها طمع است ، و كلَّي [ 4 ] رنج و تبعت اهل عالم بدان بي نهايت است ، كه حرص ايشان را عنان گرفته ميگرداند ، چنان كه اشتر [ 5 ] ماده را كودك خرد بهر جانب ميكشد . و انواع هول [ 6 ] و خطر و مؤونت حضر و مشقّت سفر براى دانگانه [ 7 ] بر حريص آسانتر كه دست دراز كردن براى قبض مال بر سخي . و
شرح
[ 1 ] . يطوي الحريص . . . در مينوردد حريص زمين را در جستجوى توانگري و بينيازي ، و مرد بد دل هلاك خويش را در جنگ كردن خويش ميبيند ؛ روزي را بخش كردهاند ، سفر مكن از براى آن ؛ و مرگ آمدني و واجب است ، از آن باك مدار . در اساس : في طلب العلى .
[ 2 ] . مبغّض مورد بغض و كينه و نفرت ؛ دشمن داشته شده . در نسخهء أساس و كلَّيهء نسخ ديگر : منغّص .
بمتابعت از متن عربي و چاپ وكيل الرّعايا اصلاح شد .
[ 3 ] . أذاقني زمني . . . به من چشانيد روزگار من بلائي كه بدان گلوگير شدم ( در گلوى من ماند ) ، اگر ميچشيد ( روزگار ) آن را همانا ميگريست تا زنده بود ، و ناله و زاري ميكرد ببانگ بلند .
[ 4 ] . كلَّي تمامي ، همگي ، جملگي ، كلَّيّهء .
[ 5 ] . اشتر در نسخهء اساس : استر . « ماده » در نسخهء نافذ پاشا نيز هست .
[ 6 ] . هول رجوع شود به ص 128 ح بر س 6 .
[ 7 ] . دانگانه بفتح نون اوّل يا به سكون آن ( دانگانه يا دانگانه ) مال و متاعي قليل و خوراكي اندك . انوري گويد ( ديوان چاپ مدرّس رضوي ج 1 ص 173 ) :اى در جوال عشوه علي وار ناشده
از حرص دانگانه بگفتار روزگارو كمال اسماعيل گويد ( ديوان نسخهء خطَّي اينجانب ق 142 پ ) :گرچه مرا هست بخروار فضل
نيست ز دانگانه مرا يك تسوو در مثنوي مولوي آمده است ( چاپ نيكلسن دفتر 3 ب 1004 ) :اژدهائي چون ستون خانه اي
ميكشيدش از پى دانگانه اي