ز بس كش گاو چشم و پيل گوش است
چمن چون كلبهء گوهر فروش است
[ 1 ] و باخه [ 2 ] دوست من آنجا وطن دارد ، و طعمهء من در آن حوالي [ 3 ] بسيار يافته شود . و نيز اين جايگاه بشارع پيوسته است ، ناگاه از راه گذريان [ 4 ] آسيبي يابيم . اگر رغبت كني آنجا رويم و در خصب و امن روزگار گذاريم . موش گفت :
فما ببلاد غير أرضك حاجة
و لا في و داد غير ودّك مرغب
[ 5 ]
شرح
[ 1 ] . گاو چشم و پيلگوش براى فهم شعر اين قدر كافيست كه اينها نام دو نوع گل است . امّا گاو چشم گليست كوچك و مدوّر از جنس گلهاى مركَّب كه گلبرگهاى باريك زبانه اي در اطراف دارد كه به شكل دايره صف بسته ، و مشتي گل خرد و ريز لوله اي برنگ ديگر در وسط دارد . عموم اين گلها به نظر مردم شبيه به چشم آمده است و بنامهائي مثل چشم گاو و چشم گربه و چشم بز و چشم آهو ، و در عربي عين الثّور و عين البقر و عين القطَّ و عين التّيس ، خواندهاند ، و غالبا در باب جنس و نوع آنها اشتباه و همه را به يكديگر خلط كردهاند . در كتاب الأبنيه گويد بهار را عين البقر خوانند . . . اسپرمست كه اقحوان خوانندش . . . و نيز بستان افروز جنسي است ازو . در قانون ابن سينا و كتاب الفلاحة و مفردات ابن البيطار بهار را با اقحوان زرد و عرار و بابونج اصفر يكي گفتهاند ، با گلبرگهاى زرد و گلهاى لوله اي سرخ در وسط ( شبيه به شببو و هميشه بهار ) با برگهاى پهنتر و ضخيمتر از برگهاى بابونج . و اين وصف با نوعي از گل داودي نيز مطابق ميآيد L ) Chrysanthemum Segetum ( LL و حال آنكه بابونج اصفر يا عين الثّور يا گاو چشم را ديگران با L Anthemis tinctoria LL تطبيق كردهاند . و امّا پيلگوش ( نيز پيلغوش ) بقول اسدي طوسي سوسن منقّش است و صاحب صحاح الفرس گويد بر كنار او ( يعني بر كنار گلبرگهاى باريك زبانه اي آن ؟ ) نقطهء سياه باشد و رخنهء كوچك ، و در فرهنگهاى ديگر آمده است كه برگ آن مانند گوش فيل است . ولي از تشبيهي كه كسائي كرده است ( بنقل فرهنگ شعوري ) سفيدي پيلگوش معلوم مىشود :بر پيلگوش قطرهء باران نگاه كن
چون اشك چشم عاشق گريان غمزده
گوئي كه پرّ باز سفيد است برگ آن
منقار باز لؤلؤ ناسفته بر چدهشايد گياه شناسان حلّ مشكل بتوانند كرد .
[ 2 ] . باخه سنگ پشت ، رجوع شود به ص 110 س 14 ح .
[ 3 ] . حوالي ( در فارسي ) بمعني اطراف و گرداگرد و حول و حوش است . و در عربي حوليه و حواليه ( بصيغهء تثنيه مانند حنانيك و دواليك و لبّيك و سعديك ) آمده است ، ولي معني آن همهء اطراف و جوانب از تمام جهات است ، و در عربي مكسور تلفّظ كردن لام آن خطا شمرده مىشود . امالي زجّاجي با حواشي شنقيطى ص 83 تا 86 ديده شود . در متن كليلهء فارسي اين لفظ بسيار به كار رفته است ، مثلا 61 / 7 و 106 / 11 و 120 / 4 .
[ 4 ] . راه گذريان جمع راه گذر و راه گذري بمعني عبور كنندگان و روندگان و آيندگان . بدين معني سابق گذريان به كار برده است ( 91 / 11 ) . و امروز هم راهگذر به همين معني مستعمل است . ولي در شعر و نثر قديم الفاظ راهگذار و راهگذر و رهگذار و رهگذر بيشتر بمعني معبر و راه عبور و جادّه و شارع به كار رفته است .
[ 5 ] . فما ببلاد . . . نيست ( مرا ) بسر زميني غير زمين تو نيازي ، نه در محبّتي بجز دوستي تو رغبتي .