چون دمنه را در حبس بردند و بند گران بر وى نهاد كليله را سوز برادري و شفقت صحبت بر انگيخت ، پنهان بديدار او رفت ، و چندانكه نظر بر وى افگند اشك باريدن گرفت و گفت : اى برادر ترا در اين بلا و محنت چگونه توانم ديد ، و مرا پس ازين از زندگاني چه لذّت ؟
آب صافي شده ست خون دلم
خون تيره شده ست آب سرم
بودم آهن كنون ازو زنگم
بودم آتش كنون ازو شررم
و چون كار بدين منزلت رسيد اگر در سخن با تو درشتي كنم باكي نباشد ، و من اين همه ميديدم و در پند دادن غلوّ مينمود ، بدان التفات نكردي . و نامقبولتر چيزها نزديك تو [ 1 ] نصيحت است . و اگر بوقت حاجت و در هنگام سلامت در موعظت تقصير و غفلت روا داشته بودمي امروز با تو در اين جنايت شركت دارمي [ 2 ] . لكن إعجاب تو بنفس و راى خويش عقل و علم ترا مقهور گردانيد . و اشارت عالمان در آنچه « ساعي پيش از اجل ميرد » با تو بگفتهام ، و از مردن انقطاع زندگاني نخواستهاند ، امّا رنجهائي بيند كه حيات را منغّص گرداند ، چنين كه تو درين افتاده اي و هر آينه مرگ از آن خوشتر است . و راست گفتهاند « مقتل الرّجل بين فكَّيه » [ 3 ]
گر زبان تو راز دارستي
تيغ را بر سرت چه كارستي ؟
[ 4 ] دمنه گفت : هميشه آنچه حق بود ميگفتي و شرايط نصيحت را بجاى ميآورد ، لكن شره [ 5 ] نفس و قوّت حرص بر طلب جاه راى مرا ضعيف كرد و نصايح ترا در دل من بيقدر گردانيد ، چنان كه بيمار مولع [ 6 ] بخوردني ، اگر چه ضرر آن ميشناسد ، بدان التفات ننمايد و بر قضيّت شهوت بخورد . و نيز خرّم و بي خصم زيستن و خوش دل و ايمن روزگار گذاشتن نوعي ديگر است . هر كجا علوّ همّتي بود از رنجهاى صعب و چشم زخمهاى هايل چاره نباشد
شرح
[ 1 ] . نزديك تو در نسخهء اساس از قلم ساقط شده است .
[ 2 ] . دارمي ميداشتم - رجوع شود به ص 11 ح بر س 1 .
[ 3 ] . مقتل . . . مايهء هلاك آدمي در ميان دو آروارهء ( زير و بالاى دهان ) اوست ( يعني زبانش ) . زبان سرخ سر سبز را بباد دهد .
[ 4 ] . راز دارستي ، چه كارستي ( اگر ) راز دار ميبود . . . چه كار ميبود .
[ 5 ] . شره ص 119 ح بر س 10 ديده شود .
[ 6 ] . مولع ص 80 ح بر س 14 ديده شود .