همداستانيست « . و بخشم برخاست . شير فرمود كه دمنه را ببايد بست و بقضات سپرد و بحبس كرد تا تفحّص كار او بكنند . پس از آن مادر شير باز آمد و شير را گفت : من هميشه بوالعجبي [ 1 ] دمنه شنودمي ، امّا اكنون محقّق گشت بدين دروغها كه ميگويد ، و
شرح
[ 1 ] . بوالعجبي اينجا بمعني مكَّاري و حقّه بازي و تصوير كردن باطل در لباس حقّ به كار رفته است ، و بفارسي آن را بلعجبي بتخفيف و حذف سه حرف نيز مينويسند . اصل معني ابو العجب كسي كه كارهاى شگفت و شگفتي آور مىكند بوده است ، و كنيه اي بوده است از براى اشخاصي كه چشم بندي و تردستي و شعبده ميكردهاند ( ثمار القلوب ثعالبي ص 200 ) . ابن النّديم در كتاب الفهرست ( چاپ فلو گل ص 312 ) ذكر مىكند كه شخصي را بنام منصور أبا العجب ديده بوده است كه كار او شعبده و تردستي بوده است . ثعالبي در موضع مذكور شعري از ابو تمّام و شعري از ابن الرّومي بشاهد آورده است . در اشعار فارسي شواهد بر استعمال و معاني آن فراوانست ، چند تائي در يادداشتهاى قزويني مندرج است ( ج 4 ص 58 تا 60 ) و اينك چند تاى ديگر :از رزي دانهء عنب ديدي
مهرهء بو العجب بشب ديدي
بازي روز و شب بأنبازي
هست پيش تو همچو شب بازي( سنائي ، حديقهء چاپ مدرّس رضوي ص 427 ) ؛بنمرديم تا به بوالعجبي
بنديديم صبح نيمشبي( ايضا ص 720 ) ؛مهره بازي دارد اندر لب كه همچون بو العجب
گه عقيق كاني و گه درّ و گه شكَّر كند( سنائي ، ديوان ، چاپ دوّم مدرّس رضوي ص 862 ) ؛دل عاشق به زير حقّهء عشق
همچو مهره بدست بو العجب است
مهر تو زان مرا عجب آيد كه ناگهان
دلها چنان برد كه برد مهره بوالعجب( ديوان قوامي رازى ، چاپ محدّث ص 7 و 34 ) ؛بو العجب ياري اي يار خراساني
بندهء بوالعجبيهاى خراسانم( گويند ابو سعيد خواند ، حالات و سخنان 53 ، اسرار التّوحيد 327 ) ؛گم كرد سر رشتهء تدبير دلم باز
در طرّهء سر گم شده بلعجب تو( از اثير اخسيكتي ، لباب الألباب چاپ براون ج 2 ص 225 ) ؛مائيم نظارگان غمناك
زين حقّهء سبز و مهرهء خاك
خود بوالعجبان سحر كارند
گه قاقم و گاه قندز آرند( تحفة العراقين خاقاني ، آغاز كتاب ، ب 1 و 4 ) ؛تا كى باشيم همچو طفلان شب و روز
نظَّارگيان بو العجب بازي تو ؟( مختار نامهء عطَّار ص 161 چاپ طهران ) ؛انگشت گزان چو ديدمش خون آلود
از بوالعجبيم طرفه دستي بنمود