و ما روضة من روض حقل تمتّعت * عرارا و طبّاقا و بقلا توائما « 1 »
روضة الحمى
[ ر ض ت ل ح ] محمد بن عبد اللّه پسر عوف سلامى چنين مىسرايد :
كان لم تجاورنا رميم و لم تقم * بروض الحمى اذ انت بالعيش قانع « 2 »
روضة حنبل
[ ر ض ت ح ب ] نصر آن را در واژهء حنبل ياد كرده گويد : در سرزمين بنى تميم است .
روضة خاخ
[ ر ض ت ] با تكرار خاى نقطهدار در حرف خ ياد شد . شعر زير گواه آن است :
و لها مربع بروضة خاخ * و مصيف بالقصر قصر قباء « 3 »
روضة خبت
[ ر ض ت خ ] با خاى نقطهدار و باى تك نقطه و تاى دو نقطه و كشيده . در جاى خود در حرف « خ » بگذشت . [ 849 ] اخطل چنين مىسرايد :
فما زال يسقى روض خبت و عرعر * و ارضهما حتّى اطمأنّ جسيمها
و عمّمها بالماء حتّى تواضعت * رؤوس المتان سهلها و حزومها « 4 »
روضة الخرج
[ ر ض ت ل خ ] با خاى نقطهدار و راى بىنقطه و جيم بخشى در پيرامون مدينه است . حصن پسر مدلج خثعمى چنين مىسرايد :
و لم أنس منها نظرة أسرت بها * بروضة خرج قلب صبّ متيّم « 5 »
روضة الخرجين
[ ر ض ت ل خ ج ] مثناى همان واژهء پيشين و شايد خود آن واژه باشد . او از سرودهء ابو العباس احمد ثعلب چنين مىآورد :
بروضة الخرجين من مهجور * تربّعت فى عازب نضير « 6 »
مهجور نام آبى است در پيرامون مدينه .
روضة الخرّ
[ ر ض ت ل خ ر ر ] با خاى نقطهدار و تشديد « را » ى بىنقطه جايى است در سرزمين كلب . ابن عدّاء اجدارى كلبى چنين مىسرايد :
روضة الخرّ لنا مرتبع * نرتعى فيها و نروى النّعما « 7 »
روضة الخزرج
[ ر ض ت ل خ ر ] خزرج هموزن نام قبيلهء معروف از انصار كه در پيرامون مدينه مىزيستهاند . حفص اموى چنين مىسرايد :
فالمح بطرفك هل ترى اظعانهم * بالبارقيّة او بروض الخزرج « 8 »
روضة الخضر
[ ر ض ت ل خ ] خضر جمع اخضر به معنى رنگ سبز است . قرّه پسر هبيره در وصف شترى كه داستانى دارد چنين مىسرايد :
حباها رسول اللّه اذ نزلت به * و امكنها من نايل غير منفد
فمرّت بروض الخضر و هى حثيثة * و قد أنجحت حاجاتها من محمّد « 9 »
روضة الخيل
[ ر ض ت ل خ ] از آن بنى يربوع است . خيل هموزن خيل به معنى اسب سوارى است . بو عمر پسر علاء گويد : « منجشانيّه » در شش ميلى بصره است . و بالاتر از آن « روضة الخيل » است كه قيس پسر مسعود پسر قيس پسر خالد شيبانى ذو الجدّين كه مسئول اسلحه خانهء كسرى در « طّف » بود اسبهاى خود را در آنجا مىچرانيد . شمردل پسر شريك يربوعى چنين مىسرايد :
دار الجميع بروضة الخيل اسلمى * و سقيت من بحر السّحاب مطيرا « 10 »
[ 850 ]
روضة الدّبوب
[ ر ض ت د د ] ابن حبيب گويد : روضة آجام و « روضة الدّبوب » نزديك يكديگرند اين را در تفسير شعر كثيّر آورده است كه :
هامش
( 1 ) . هيچ روضهاى از روضههاى « حقل » سبزى و تره و سير ندارد . ن . ك : چ ع 2 : 298 : 21 .
( 2 ) . گويى همسايگان ما در « روضهء حمى » نپوسيدهاند كه تو در زندگى قانع هستى .
( 3 ) . او بهار را در « روضهء خاخ » مىگذراند و تابستان را در قصر « قبا » .
( 4 ) . آنقدر بر « روضهء خبت » و « عرعر » باريدن گرفت تا سيراب شدند و آب آن را تا سر تپههاى بلند و پست فرا گرفت .
( 5 ) . فراموش نمىكنم نگاهى را از او كه در روضهء خرج دل سنگى را اسير كرد .
( 6 ) . در « روضة الخرجين » از « مهجور » بهار را گذرانيد . ن . ك : چ ع 2 : 419 : 11 .
( 7 ) . روضة الخرّ بهارهء ماست در آنجا مىچريم و از نعمتهايش سير مىشويم .
( 8 ) . چشم بيانداز و نگاه كن . در « بارقيّه » يا « روض الخزوج » آيا كجاوههايشان را مىبينى يا نه ؟
( 9 ) . پيامبر خدا هنگامى كه آن خانم آمد خواست او را فراهم كرد . او خرسند به « روضة الخضر » رفت در حالى كه نيازهايش را از محمد برخوردار شده بود .
( 10 ) . اى « دار الجميع » در « روضة الخيل » خوش باشى و هميشه از درياى ابر بارنده سيراب شوى .