ابراهيم صدفى نيز از وى روايت دارد .
جراب
[ ج ] جراب مىتواند به معنى جريب باشد مانند كبار به معنى كبير و طوال به معنى طويل . جريب به معنى دره مىباشد . جريب نيز تكهاى شناخته شده از زمين است .
جراب نام آبى يا چاه آبى كهن در مكه است . شاعر چنين مىسرايد :
سقى اللّه امواها عرفت مكانها * جرابا و ملكوما و بذر و الغمرا « 1 »
جراح
[ ج ر را ] ( با تشديد راء و حاى بىنقطه ) : نام شهرى به مصر در خورهء مرتاحيه است .
جراد
[ ج ] ( به وزن غراب ) : آبى است در سرزمين بنى تميم نزديك « مروت » . در آنجا دومين رويداد براى كلاب پيش آمد . جرير چنين مىسرايد :
و لقد عركن بآل كعب عركة * بلوى جراد فلم يدعن عميدا
الّا قتيلا قد سلبنا بزّه * تقع النّسور عليه او مصفودا « 2 »
در حديث آمده است كه حصين پسر مشمت بر پيامبر ( ص ) وارد شد و به دست وى اسلام آورد و زكات مالش را بداد . پس پيامبر ( ص ) چاههاى آبى به او اقطاع داد كه « جراد » از آنها بود . برخى از محدثان آن را با ذال نقطه دار نوشتهاند . از آن چاهها است « سديره » و « ثماد » و « اصيهب » . من از [ 45 ] يك عرب پرسيدم چگونه از جراد بيرون آمدى ؟ در پاسخ گفت آن را همچون يك شتر مرغ خفته رها كردم يعنى از خرمى و پرگياه بودن . ابن مقبل چنين مىسرايد :
للمازنيّة مصطاف و مرتبع * ممّا رأت اود فالمقرات فالجرع « 3 »
منها بنعف جراد و القبائض من * وادى جفاف مرا دنيا و مستمع « 4 »
او « مرأ دنيا » را مىخواهد كه همزهء آن را تخفيف داده است .
نصر گويد : جراد شنزارى پهناور ميان بصره و يمامه ميان « حايل » و « مروت » در سرزمين بنى تميم و برخى گويند در سرزمين بنى عامر است . و گفته شده سرزمينى است ميان علياى تميم و سفلاى قيس . و برخى گفتهاند كوهى است .
جراده
[ ج د ] ( با افزايش هاء ) : بو منصور ازهرى گويد : جراده شنزارى در بالاى باديه است . اسود پسر يعفر چنين مىسرايد :
و غودر علوا ذلّها متطاول * به نيل كجثمان الجرادة ناشر « 5 »
جرادى
[ ج ] بنو جرادى نام ديهى در يمن در كارگزارى صنعا است .
جرار
[ ج ] نام كوهى است كه در شعر ابن مقبل آمده :
لمن الدّيار بجانب الاحفار * فبتيل دمخ او بسفح جرار
امست تلوح كانّها عاميّة * و العهد كان بسالف الاعصار « 6 »
جرار
[ ج ] ( جمع جره به معنى كوزهء آب است ) : نام جايگاهى در بخشهاى قنسرين است .
جرار
[ ج ] نيز « جرار سعد » نام جائى در مدينه است كه سعد بن عباده كوزههاى آب خود را در آنجا مىنهاد تا براى مهمانانش خنك شود .
تپههاى « دليم » نيز در آنجا است .
جراره
[ ج را ر ] نام بخشى در بطيحه نزديك بيابان است كه به داشتن ماهى بسيار شهرت دارد .
جراز
[ ج ] ( بىتشديد با زاى پايانين ) : جايگاهى در بصره است .
جراف
[ ج ] ( با فاى پايانين ) : « ذو جراف » نام درهاى است كه از « سلى » جدا مىشود .
هامش
( 1 ) . خدا چاههائى را كه مىشناسيم پر آب كناد . « جراب » و « ملكوم » و « بذر » و « غمراء » را . چ ع ، ج 1 ، ص 530 ، س 11 .
( 2 ) . جنگى با آل كعب در پيچگاه « جراد » رخ داد كه هيچيك از سرداران ايشان زنده نماند . همه را لخت كرده خوراك كركسها كردند .
( 3 ) . اين شعر در چ ع ، ج 1 ، ص 398 ، س 17 و در ج 2 ، ص 62 ، س 8 نيز تكرار شده است .
( 4 ) . مازنيه را ييلاقهائى است « اود » « مقرات » « جرع » « جراد » « قبائض » در درهء جفاف « مرادنيا » و « مستمع » براى نخستين شعر چ ع 1 : 398 : 17 و 2 : 62 : 8 و براى شعر دوم چ ع 2 : 91 : 5 و 4 : 27 : 1 .
( 5 ) . ذلت دراز مدت پشت سر نهاده شد در « نيل » مانند شنزار « جراده » . . . .
( 6 ) . اين خانههاى كيست در كنار « احفار » « بتيل » « دمخ » يا در دامنهء « جرار » . . . براى نخستين شعر چ ع 1 : 506 : 9 و 577 : 21 و 907 : 18 ديده شود .