بدور و اغصان غنينا بحسنها * عن البدر فى الإشراق و الغصن فى الشّكل
فلم تر عينى منظرا قطّ مثلهم * و لم ترعين مستهاما بهم مثلى
اذا رمت ان أسلو أبى الشّوق و الهوى * كذاك الهوى يغرى المحبّ و لا يسلى « 1 »
و نيز گويد :
رئم بدير الرّوم رام قتلى * بمقلة كحلاء لا عن كحلى
و طرّة بها استطار عقلى * و حسن دل و قبيح فعل « 2 »
دير زرنوق
[ د ر ز ] با زاى نقطهدار و راى بىنقطه و نون و قاف پايانين : ديرى است مشرف بر دجله در دو فرسنگى جزيرهء ابن عمر . ديرى است كه تا كنون آباد مانده . داراى باغها و شرابسازى بسيار و معروف به « عمر الزّرنوق » است و نزديك آن دير ديگرى است كه به « عمر صغير » معروف است و راهبان بسيار دارد و خود نزهتگاهى است . شابشتى گويد : اين دير پيش از اين همنام ديرى بود كه در « طيزناباد » ميان كوفه و قادسيه در كنار راه در يك ميل قادسيه است .
دير زعفران
[ د ر ز ف ] و آن را « عمر الزّعفران » نيز نامند . نزديك جزيرهء ابن عمر و پايينتر از دژ « أردمشت » در لبهء كوه و مشرف بر آن است .
معتضد عباسى « 3 » اين دژ پر ثروت و مردم بسيار آن را در ميان گرفت و بگشود .
دير زعفرانى ديگر نيز در ديهى بر كوه روبروى نصيبين است . كه در آن زعفران مىكشتند و ديهى خوش آب و هوا و گردشگاه خوشگذرانان مىباشد كه چند زيارتگاه دارد و شعرهايى دربارهء آن سروده شده است .
در كوه نصيبين چند دير ديگر نيز هست . مصعب كاتب دربارهء دير زعفران چنين مىسرايد :
عمرت بقاع عمر الزّعفران * بفتيان غطارفة هجان
بكلّ فتى يحنّ الى التّصابى * و يهوى شرب عاتقة الدنان
[ 664 ]
ظللنا نعمل الكاسات فيه * على روض كنقش الخسروان
و اغصان تميل بها ثمار * قريبات من الجانى دوان
و غزلان مراتعها فؤادى * شجانى منهم ما قد شجانى
و ينجوهم و يوحنّا . . . * ذو الاحسان و الصّور الحسان
رضيت بهم من الدّنيا نصيبا * غنيت بهم عن البيض الغوانى
أقبّل ذا و ألثم خدّ هذا * و هذا مسعد سلس العنان
فهذا العيش لا حرض و لا نوّى * و لا وصف المعالم و المغانى « 4 »
دير زكىّ
[ د ر ز ك كا ] با تشديد كاف به الف كوتاه كشيده ديرى است در « رها » برابر تپّهاى به نام « تلّ زفر » پسر حارث كلابى . در آنجا روستايى هست كه آن را « صالحيه » نامند . كه عبد الملك پسر صالح هاشمى آن را بنيان نهاده اين گفتهء اصفهانى است . خالدى گويد : دير زكىّ در « رقّه » نزديك فرات است . شابشتى گويد : اين دير در « رقّه » است و رودخانهء بليخ از دو سوى آن مىگذرد . و شعر زير را از سرودهء صنوبرى مىآورد :
اراق سجاله بالرّقّتين * جنوبىّ صحوب الجانبين
هامش
( 1 ) . گونههايى در دير روم عقل مرا ربودهاند و مرا ديوانه كردهاند چه آهوانى كه خرد را مىربايند . آهوى ديگرى با چشمكهايش مىكشد چه دلها شكستهاند و چه چشمها گرياندهاند . ماهرويان و غنچههايى كه به زيبايى چون ماه شب چهارده هستند . چشم من زيبايى همانند ايشان نديده است كسى چشم چرانى چون من نديده است هرگاه كه خواستهام خود را آرام كنم هوس ، آرامش من عاشق را بر هم زده گمراهم كرده است .
( 2 ) . يك آهو در دير روم كشتن مرا مىخواهد با اشكى خونين نه از سرمه و زلفى كه عقل مرا ربوده و نازى زيبا كه با كردارى خشن آميخته است .
( 3 ) . معتضد احمد بن طلحة بن متوكّل خليفه عباسى ( 279 - 289 ) .
( 4 ) . در زمين « عمر الزّعفران » با جوانانى مؤدّب و خوش اندام روبرو شدم كه از جوانى خرسند بودند . و با نوشيدن شراب خمرهها آشنايى داشتند . ما جامها را در باغچههاى خسروانى مىگردانيديم و ميان درختان گل و ميوه مىگشتيم و آهوان كه دل من چراگاه ايشان بود بىمهرى مىكردند . . . و صورتهاى نقّاشى شده از يوحنّا و بزرگواران خوش روى ديگر را مىديديم . من از دنيا به همين قناعت كردهام . و آنها را به جاى دختران سپيد رو پذيرفتهام . يكى را مىبوسم و دست به گونهء ديگرى مىكشم كه همه سخاوتمند هستند . اين زندگى خوش است خالى از هرگونه رنجش و زورگويى .