گويد : من به دير بصرى فرود آمدم و در راهبان آنجا فصاحت درست يافتم . ايشان عرب مسيحى شده بودند و فصيحترين كسان بودند كه من تا كنون ديدم . من از ايشان پرسيدم با اين فصاحتى كه در شما هست چرا شاعرى نداريد ؟ ايشان در پاسخ گفتند هيچ شاعر نزد ما نيست مگر يك پيرزن سالمند . گفتم : او را نزد من بياوريد ، و چون آوردند از او شعر خواستند او اين شعر را كه از خود اوست بسرود :
ايا رفقة من دير بصرى تحمّلت * تؤمّ الحمى ألقيت من رفقة رشدا
اذا ما بلغتم سالمين فبلّغوا * تحيّة من قد ظنّ ان لا يرى نجدا
و قولوا تركنا الصّادرىّ مكبّلا * بكلّ هوى من حبّكم مضمرا و جدا
فياليت شعرى هل ارى جانب الحمى * و قد أنبتت اجراعه بقلا جعدا
و هل أردنّ الدّهر يوما وقيعة * كأنّ الصّبا يسدى على متنه بردا « 1 »
دير بلاص
[ د ر بل لا ] با صاد بىنقطه جايى است در صعيد نزديك دمياط و اللّه اعلم . [ 648 ] .
دير بلاض
[ د ر ] با ضاد نقطهدار از كارگزارى حلب ، مشرف بر عمّ و خانقاهى است ، كه راهبانى در آن زندگى مىكنند و كشتزارهايى را در آن اطراف دارند . و آن ديرى باستانى است .
دير بلوط
[ د ر ب ل لو ] ديهى از كارگزارى رمله است . بدانجا نسبت دارد عبد اللّه پسر محمد پسر فرج پسر قاسم بو الحسن لخمى دير بلوطى مقرى نابينا . او به دمشق آمد و از بو زكريا عبد الرحيم پسر احمد پسر نصر نجارى حديثى نقل كرد كه در بيت المقدس شنيده بود . بو محمد پسر صابر از او برشنود . او مىگفت زادگاهش را از او پرسيدم گفت در دير بلّوط بود كه روستايى است از روستاهاى رمله .
دير بنى مرينا
[ د ر ب م ] در بيرون حيره است . دربارهء آن گفتهاند : قيس پسر سلمه پسر حارث پسر عمر پسر حجر آكل المرار بر ذو القرنين منذر پسر نعمان پسر امرؤ القيس پسر عمر پسر عدى يورش برد و بر او چيره شد و او را گريزاند تا به خورنق رسانيد ، پس همراه فرزندان قابوس و عمر بدرون « خورنق » رفت در اين هنگام منذر پسر منذر به دنيا نيامده بود ، پس همين كه قيس پسر سلمه بر او وارد شد ، گفت : اى كاش هند براى بار سوم به دنيا مىآمد . هند عمّهء قيس و امّ ولد منذر بود . پس ذو القرنين يك سال منتظر بماند سپس بر ايشان در ذات الشّقوق حمله برد ، و دوازده جوان از بنى حجر پسر عمر را كه مشغول شكار بودند به اسيرى برد . و امرؤ القيس بر اسبى اشقر بگريخت و هر چه او را تعقيب كردند نيافتند ، و منذر با آن جوانان اسير شده به حيره آمد و ايشان را در كاخ سفيد دو ماه زندانى كرد سپس كسى فرستاد تا ايشان را بياورد و چون ترسيد مبادا فرار كنند ، دوباره كس فرستاد و دستور داد همانجا كه فرمان به شما مىرسد گردن همه را بزنيد پيك او وقتى به ايشان رسيد كه نزديك « جفر » بودند پس همانجا گردن همگى را زدند ، و از اين جهت آنجا به جفر شاهزادگان معروف شد ، و اين همان جايگاه « دير بنى مرينا » است و امرؤ القيس در عزاى ايشان چنين سرود :
الا يا عين بكّى لى شبينا * و بكّى لى الملوك الذاهبينا
ملوك من بنى حجر بن عمرو * يساقون العشيّة يقتلونا
فلو فى يوم معركة أصيبوا * و لكن فى ديار بنى مرينا
فلم تغسل جماجمهم بسدر * و لكن بالدّماء مرمّلينا
[ 649 ]
تظلّ الطّير عاكفة عليهم * و تنتزع الحواجب و العيونا « 2 »
دير بولس
[ د ر ب ] در بخشهاى « رمله » است . فضل پسر اسماعيل پسر صالح پسر على پسر عبد اللّه پسر على بن عبّاس در آنجا فرود آمد و شعرى براى آن سرود كه نامى در آن نياورده و آغاز آن چنين است :
عليك السّلام اللّه يا دير من فتى * بمهجته شوق اليك طويل
هامش
( 1 ) . اى دوستان دير بصراى من كه به « حمى » ( در خاك جزيرة العرب ) باز مىگرديد هرگاه بدانجا رسيديد سلام كسى را كه گمان نمىكند « نجد » را دوباره ببيند به آنجا برسانيد و بگوييد : ما « صادرى » را دست بسته با همهء عشق پنهانى كه به شما دارد در آنجا بجا گذارديم اى واى بر من آيا دوباره مىتوانم بخشى از « حمى » را ببينم كه سبزه در آن روييده باشد ؟ آيا مىشود به روزى درآيم كه باد صبا بر سرزمين من « برد » پهن كرده باشد ؟
( 2 ) . اى چشم بر جوانان ما گريه كن . بر پادشاهان گذشتهء ما بگرى . پادشاهان « بنى حجر » پسر عمر كه غروبگاه ايشان را براى كشتن بردند اى كاش در جنگ كشته مىشدند ايشان در سرزمين « بنى مرينا » كشته شدند . سرهايشان با سدر شسته نشد بلكه با خون و شن شسته شد پرندگان مشغول خوردن ايشان هستند و چشم و ابروى ايشان را مىجوند .