خاك و گل نباشد .
دهالك
[ د ل ] جايگاهى است كه در شعر كثير آمده و نام ديهى در دهنا است . او چنين مىسرايد :
كأنّ عدوليّا زهاء حمولها * غدت ترتمى الدّهنا بها و الدّهالك « 1 »
ده بالا
[ - ] ديهى در ماسبذان در بخش كوهستان نزديك بندنيجين كه گور خليفهء « 2 » عرب مهدى پسر منصور عباسى در آن است . كه بارگاه و متوليان دارد و از طرف دولت حقوق مىگيرند . و مستنجد خليفه در 564 از آن ديدار كرد و اموالى بسيار ميان مردم آنجا تقسيم كرد .
دهثمون
[ د ث ] ديهى در حوف خاورى در مصر .
دهجيه
[ د ج ى ] با جيم و ياى دو نقطه زير بىتشديد . ديهى است به دروازهء اصفهان ، از آنجاست بو صالح محمد پسر حامد دهجى « 3 » او از [ 633 ] بو على ثقفى روايت دارد .
دهدايه
[ د ى ] با دو دال بىنقطه و ياى دو نقطه زير بىتشديد . در فارسى به معنى دهى از آن دايه . نام ديهى با يك مرحلهء كوتاه راه در باختر دامغان كه منزلگاه كاروانها است . و در دست ملاحده ( اسماعيليان ) در برابر كرد كوه كه پايگاه بزرگ ايشان است و در آنجاست كه راه بر كاروانهاى حاجيان بگيرند و از هر شتر يك هشتم دينار و هر چه بخواهند بستانند .
دهران
[ د ] با نون پايانين ديهى در يمن . بدانجا نسبت دارد : محمد پسر احمد پسر محمد بو يحيى دهرانى « 4 » او مقرى است و از بو عبد اللّه محمد پسر جعفر برشنود . بو القاسم هبة اللّه پسر عبد الوارث شيرازى نيز از او برشنود .
دهر
[ د ] درهاى است در پايين حضر موت .
دهروط
« 5 » [ د ] با طين بىنقطه پايانين . شهركى بر كرانهء باخترى نيل ، در بخش صعيد مصر نزديك بهنسى است .
دهستان
« 6 » [ د ه ] شهرى معروف در مازندران و نزديك خوارزم و گرگان كه آن را عبد اللّه پسر طاهر به روزگار خلافت مهدى بنيان نهاد . چنين گفتهاند ليكن درست نيست زيرا عبد اللّه طاهر به روزگار مهدى نبود .
بدانجا نسبت دارند عمر پسر عبد الكريم پسر سعدويه بو الفتيان . ( يا بو حفص ) پسر بو الحسن رواسى دهستانى « 7 » حافظ . او به دمشق آمد و در آنجا از عبد الدايم پسر حسن و از بو محمد كنانى و از بو الحسن پسر بو الحديث و بو نصر پسر طلّاب و همچنين در بغداد از جابر پسر ياسين و از بو الغنائم پسر مامون و همچنين در مرو و هرات و نيشابور برشنود . بشّارى ( به يارى ) گويد : دهستان شهرى است در كرمان « 8 » و دهستان ديگر بخشى در گرگان « 9 » و اين همان است كه ياد كرديم . دهستان نيز بخشى در باد غيس « 10 » از كارگزارى هرات است .
از آنجاست محمّد پسر احمد پسر بو الحجّاج دهستانى هراتى .
دهشور
[ د ] ديهى بزرگ در باختر نيل از كارگزارى جمنت . از آنجاست بو [ 634 ] ليث عبد اللّه پسر محمد پسر حجاج پسر عبد اللّه پسر مهاجر رعينى دهشورى « 11 » . او از يونس پسر عبد الأعلى روايت دارد و در ربيع يكم سال 322 درگذشت .
دهقان
[ د ] با دال بىنقطه و قاف پس از هاء با نون پايانين . در فارسى به معنى تانئ ( مالك روستا ) . نام جايگاهى است در شعر اعشى .
ابن اعرابى گويد در شعر « راعى » نام شنزارى است :
هامش
( 1 ) . گويى چارپايى است كه در « دهنا » و « دهالك » خسته شده باشد .
( 2 ) . سومين خليفهء عباسى ( 566 - 555 ) .
( 3 ) . ش . ش : 2499 ، از انساب ص 235 لباب 1 : 518 .
( 4 ) . ش . ش : 2410 از انساب 235 ، لباب 1 : 518 .
( 5 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 155 .
( 6 ) . واژهء « دهستان » در آثار البلاد متن عربى نيامده و تنها در ترجمهء جهانگير ص 706 در پوزشنامهء ناشر ، آقاى محدث از آن ياد شده است و آن نيز ، نه از قزوينى مؤلف ، بلكه از گفتهء عبد الجليل رازى است در كتاب « نقض » . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 506 - 507 . فردوسى بارها واژهء دهستان را براى جاهاى گوناگون به كار برده ، گويد :به راه دهستان نهادند روى * سپهدارشان قارن رزم جوىچو لشكر به پيش دهستان رسيد * تو گفتى كه خورشيد شد ناپديدخود اندر دهستان نيارست جنگ * برين برنيامد زمانى درنگ( شاهنامهء چ حميديان ج 2 ص 13 و 14 ش . 116 ، 118 و 120 ) .
( 7 ) . لسترنج ص 405 و 440 .
( 8 ) . احسن ع ص 24 ترجمه ص 35 .
( 9 ) . احسن ع ص 356 و 357 ترجمه ص 521 و 523 .
( 10 ) . احسن ع ص 298 و 308 ترجمه ص 432 و 449 .
( 11 ) . ش . ش : 2110 ( م سرخس 24 - 503 ) نقل از انساب 261 ، لباب 2 : 40 ، شذرات 4 : 7 ، تذكرة الحفاظ 4 : 33 ، مرآت الزمان 8 : 32 ، تاريخ نيشابور گزيدهء سياق ص 56 ، عبر 4 : 6 ، هدية العارفين 1 : 782 ، طبقات الحفاظ 451 .