قد كنت اهوى ثرى نجد و ساكنه * فالغور غورا به عسفان و الجحف
لمّا ارتحلنا و نحو الشّام نيّتنا * قالت جعادة هذى نية قدف « 1 »
كلبى گويد : عملاقها بنى عقيل را كه برادران عاد پسر رب بودند بيرون راندند . پس ايشان به جحفه فرود آمدند كه در آن روزگار « مهيعه » ناميده مىشد . آنگاه سيلى بيامد و همه را ببرد و از آن روز آنجا « جحفه » خوانده شد . چون پيامبر ( ص ) به مدينه آمد آنجا را و با زده دانست و ياران را از آنجا پرهيز داد و چنين دعا كرد : خدايا ! ما را دوستدار مدينه بساز چنان كه ما را دوستدار مكه كردى و بيش از آن ، و آن را براى ما خوش هوا و مبارك دار ، و « كيل » « صاع » و « مد » آن را بركت ده و تب آن را به « جحفه » فرست ! روايت است كه پيامبر ( ص ) در يكى از سفرها شبى چرت مىزد كه ناگهان بيدار شد ، و ياران را بيدار كرد و گفت : تب مدينه به صورت زنى ژوليده موى در حالى كه به سوى جحفه مىرفت از پيش من گذشت .
جحور
[ ج ] نام جايگاهى در سرزمين بنى سعد است . برخى آن را با تقديم حاء خواندهاند ، چنان كه در باب حاء بىنقطه ياد خواهم كرد . « 2 » عمرانى گويد : من اين واژه را در شعر شماخ با ضم جيم ديدهام و آن نام جايگاهى است كه « جحر » [ ج ] خوانده مىشود و آن را با پيرامن آن جمع بسته « جحور » خواندهاند .
باب جيم و خاء و آنچه پس از آنهاست
جخاده
[ ج د ] ديهى بزرگ از بخارا در دست راست كسى كه از بخارا به بيكند رود در سه فرسنگى است . پيرامن يك فرسنگ از راه پرت است .
بدانجا نسبت دارد بو على محمد پسر اسماعيل جخادى « 3 » . او محدث و حافظ بود . از احمد پسر على استاد و جز او روايت دارد .
بو محمد عبد العزيز پسر محمد نخشبى از وى روايت كند . زادروز او سال 417 مىباشد . عمرانى او را با تقديم خاء بر دال بىنقطه آورده و من نيز آن را در اينجا نهادم .
جخراء
[ ج ] ( با الف كشيده ) : نام شهرى است .
نصر گويد : شهرى از آن بنى شجنه پسر عطارد پسر عوف پسر كعب است .
جخزنى
[ ج ز نا ] ابو سعد گويد الف آن كوتاه است . نام ديهى در سه فرسنگى سمرقند است .
اعين پسر جعفر پسر اشعث جخزنى « 4 » سمرقندى بدانجا نسبت دارد . مردى نيكو كار بود . از بو الحسن على پس اسماعيل خجندى روايت مىكرد [ 37 ] . بو سعد كتاب « شافهات » تصنيف على پسر اسحاق پسر ابراهيم حنظلى سمرقندى را بر او بر خواند .
باب جيم و دال و آنچه پس از آنهاست
جداء
[ ج دداء ] ( با تشديد دال و الف كشيده ) : بو الفتح نصر گويد : نام جايگاهى به نجد است و گمان دارم نام جايگاهى در شام نيز باشد .
ريشهء جداء در لغت ، مادرى است كه شيرش خشك شده باشد .
جداجد
[ ج ج ] ( جمع جدجد ) : به معنى زمين صاف و سخت است . در حديث هجرت آمده است كه راهنماى آنان ( محمد ص و ابو بكر ) به درون « ذو كشر » در آمد ، سپس آن دو را به « جداجد » برد . در آنجا اين واژه با دو جيم و دو دال آمده است . و مىتوان آن را جمع جدجد دانست كه به معنى چاهى كهن است . بنا بر اين گمان مىكنم به معنى چاههاى كهن در راهى ناشناس باشد .
در حديث چنين است كه بر سر چاه جدجد آمديم . بو عبيده گويد : درست آن بئر جدّ ( - چاهى كهن ) است .
هامش
( 1 ) . من سرزمين نجد و ساكنين آن را مىپرستيدم كه غور است : « غور عسفان » و « جحف » . هنگامى كه ما مىرفتيم و نيت شام داشتيم جعاده مىگفت اين نيتى نيكو نيست .
( 2 ) . ن . ك : چ ع 2 ، ص 214 .
( 3 ) . ش . ش : 2457 .
( 4 ) . ش . ش : 644 .