به دار الخلافه مىآمد و در آنجا قرائت مىكرد و به مسجد حدّادان امام جماعت بود ، و حديث برشنود و در نيمهء رمضان سال 597 در گذشت و در باب حرب به خاك شد .
درزيجان
« 1 » [ د ] با زاى نقطهدار و ياى دو نقطه زير و جيم و نون پايانين . ديهى بزرگ در پايين بغداد در كرانهء باخترى دجله است .
از آنجاست پدر بو بكر احمد پسر ثابت خطيب بغدادى . پدرش خطيب آن مسجد بود ، و من ( ياقوت ) اين را ديدم . حمزه گويد :
درزيجان يكى از هفت شهر پايتخت خسروان ايران بود و از آن رويش « مداين » گويند . و ريشهء آن درزيندان بوده كه به درزيجان معرّب شده است .
درزيو
[ د ] نيمهء اولش هموزن واژهء پيشين با افزودن واو . ديهى در سه فرسنگى سمرقند است . گاهى نسبت بدان را « درزيونى » با نون سازند .
بدانجا نسبت دارد بو الفضل عباس پسر نصر پسر جرى درزيونى . « 2 » او از نعيم پسر ناعم سمرقندى روايت دارد . محمد پسر احمد پسر ابراهيم سمرقندى از وى روايت دارد .
درسينان
[ د ] با سين بىنقطه و ياى دو نقطه زير و الف ميان دو نون ، در پايان . ديهى است در چهار فرسنگى مرو در بالاى شهر . بدانجا نسبت دارد عبدان پسر سنان در سينانى . « 3 »
درعه
« 4 » [ د ع ] شهرى كوچك در جنوب باخترى « مغرب » . از آنجا تا سجلماسه چهار فرسنگ راه و در باختر آن است . بيشتر بازرگانان آن جهودانند و بيشترين محصول آن نى خشكيده است . كه مىتوان آن را به صورت پودر درآورد . بدانجا نسبت دارد بو زيد نصر پسر على پسر محمد درعى « 5 » . او از سعد پسر على پسر محمد زنجانى در مكه برشنود . و نيز از آنجاست بو الحسن درعى فقيه .
درغان
« 6 » [ د ] با غين نقطهدار و الف و نون پايانين نام شهرى است در كرانهء جيحون ، آغاز مرز خوارزم در سمت بالاى جيحون در پايين آمل ، سر راه مرو . و آن شهرى است در لبهء بالاى كوه و اين لبه دريال كوه است . [ 568 ] و در سمت خشكى آن شنزار است و ميان آن و رود جيحون باغها و كشتزارهاى مردم بومى است . از آنجا تا نهر جيحون نزديك دو ميل راه است . من آن را در رمضان 616 بهنگامى كه از مرو به خوارزم مىرفتم ديدار كردم . از آنجاست بو بكر محمد پسر بو سعيد پسر محمد درغانى « 7 » . او از مظفّر سمعانى روايت دارد . بو المظفر عبد الرحيم پسر بو سعد نيز از او براى ما حديث مىآورد .
درغم
« 8 » [ د غ ] با غين نقطهدار شهرستان خوره از كارگزارى سمرقند . كه خود داراى چند ده است و به كارگزارى « مايمرغ » سمرقند پيوسته است . خالد بن ربيع مالكى چنين مىسرايد :
بوادى درغم شقيت كرام * أريق دماء هم بيد اللّئام
بكيت لهم و حقّ لهم بكاءى * بأجفان مؤرّقة دوام
فتحسبها و قطر الدّمع فيها * غداة المزن أذيال الخيام « 9 »
بدانجا نسبت دارد ؛ صابر پسر احمد پسر محمد پسر احمد پسر على پسر اسماعيل در غمى اندرزگر . او از بو نصر احمد پسر فضل پسر يحيى بخارى روايت دارد . او به سال 518 در گذشت . « 10 »
درغور
[ د ] با غين نقطهدار و راى بىنقطه پايانين شهرى است به سگستان « 11 » .
درغينه
[ د ن ] با غين نقطهدار و ياء دو نقطه زير و نون تك نقطه بالا نامش ياد شد . امّا نگفتهاند كه چيست .
درق
[ د ر ] شهرى نزديك سمرقند و آن درق پايين و درق بالا دارد .
درقيط
[ د ] رود درقيط خورهاى در بغداد در سمت كوفه است .
هامش
( 1 ) . احسن ع ص 115 ترجمه ص 159 .
( 2 ) . ش . ش : 1387 از انساب 225 ، لباب 1 : 497 .
( 3 ) . ش . ش : 1783 ، از انساب 225 ، لباب 1 : 498 .
( 4 ) . احسن ع ص 219 ترجمه ص 313 و تقويم بو الفدا - آيتى ص 178 - 179 .
( 5 ) . ش . ش : 3182 نقل از همين جا .
( 6 ) . احسن ع ص 287 ترجمه ص 415 . تقويم بو الفدا - آيتى ص 554 - 555 ، لسترنج ص 480 .
( 7 ) . ش . ش : 2638 از تحبير 2 : 262 .
( 8 ) . احسن ع ص 266 ترجمه ص 386 ، در غم نزديك روستايى به نام « اوخر » يا « ابغر » است ، با دهكدههاى بسيار ( لسترنج ص 495 ) .
( 9 ) . به درهء « درغم » بزرگانى بيچاره شدند . خونهايشان بدست مردمى پست ريخته شد . من براى ايشان گريستم كه سزاوار گريستن با پلكهاى خونين بودند . چشمها با قطرههاى اشك دامنهء چادرها را خيس مىكرد .
( 10 ) . ش . ش : 1303 نقل از انساب 226 ، لباب 1 : 498 .
( 11 ) . در چ ع 2 : 541 : 4 دو شهر در غور و داورتل را ياقوت در كرانهء رود هيرمند دانسته است .