الى ردح من الشّيزى ملاء * لباب البرّ يلبك بالشهاد « 1 »
ابن دريد گويد دوازده داره را مىشناسم و بيش از آن چيزى نمىدانم . سپس مىگويد همهء اين دارهها زمين سپيدند كه علفهاى گوناگون و خار در آن مىرويد ، و گياه درست ندارد . گياه نيكوتره ، كرّاس و جز آن است ، و برث به معنى زمين دشت نرم باشد . داره در شعر طرّماح بىاضافه به پسوند ديگر آمده چنين مىسرايد : [ 527 ]
الا ليت شعرى هل بصحراء دارة * الى واردات الأرتمين ربوع « 2 »
دارة اجد
[ د ة ا ج ] ابن سكيّت آن را نام جايى مىداند ولى من شاهدى براى آن نيافتم .
دارة الأرام
[ ر ة ل آ ا ] « ارآم » جمع ريم به معنى آهوى سپيد يكدست باشد . برج پسر خنزير مازنى ، مازن پسر تميم ، هنگامى كه حجّاج او را مجبور به جنگ با ازرقيان ( گروهى از خوارج ) به سردارى مهلّب نموده بود چنين سرود :
أ يوعدني الحجّاج ان لم أقم له * بسولاف حولا فى قتال الازارق
و ان لم أرد ارزاقه و عطاءه * و كنت امرأ صبّا بأهل الخرانق
فأبرق و أرعد لى اذا العيس خلّفت * بنا دارة الارام ذات الشقايق
و حلّف على اسمى بعد أخذك منكبى * و حبّس عريفى الدردقّى المنافق « 3 »
دارة الا أسواط
[ ر ة ل ا ] بر پشتهء « أبرق » در مضجع نزديك نيزار زمينى سپيد از آن بنى قيس پسر جزء پسر كعب پسر بو بكر است .
اسواط
در اينجا به معنى زمين آبخيز است .
دارة الأكوار
[ ر ة ل ا ] جاى تقاطع زمين ربيعه پسر عقيل با زمين نهيك است و أكوار نام كوههايى است .
دارة أهوى
[ ر ة ا ] از سرزمين هجر است . جعدى چنين مىسرايد :
تدارك عمران بن مرّة سعيهم * بدارة أهوى و الخوالج تخلج « 4 »
أهوى به گفتهء ثعلب با فتح و كسر همزه در شعر راعى چنين آمده است :
تهانفت و استبكاك رسم المنازل * بدارة أهوى أو بسوقة حايل « 5 »
او گويد أهوى آبى است از آن بنى قتيبه .
دارة باسل
[ ر ة س ] ابن سكيّت آن را ياد كرده ولى من به گواهى براى آن دست نيافتهام ، و گمان نمىكنم جز دارة مأسل باشد كه خواهد آمد .
دارة بحتر
[ ر ة ب ت ] در ميان « اجا » قرار دارد كه يكى از دو كوه « طىء » است نزديك جو . و بحتر فرزند عتود پسر عنين پسر سلامان پسر ثعل پسر عمر پسر غوث پسر جلهمه كه همان طىء است .
دارة بدوتين
[ ر ة ب و ت ] از آن ربيعه پسر عقيل است . بدوتان دو تپه يا دو پشته است كه ميان آن دو آبى است .
دارة البيضاء
[ ر ة ل ب ] همراه با دارة الجثوم ياد خواهد شد .
دارة تيل
[ ة ت ] در تيل ياد شده است [ 528 ] .
دارة الجأب
[ ر ة ل ج ] . جأب به معنى سرخى و نيز به معنى خر درشت اندام .
دارة الجأب جايى است از آن بنى تميم . جرير چنين مىسرايد :
ما حاجة لك فى الظّعن الّتى بكرت * من دارة الجأب كالنّخل المواقير
كاد التّذكّر يوم البين يشعفنى * انّ الحليم بهذا غير معذور
ما ذا اردت الى ربع وقفت به * هل غير شوق و أحزان و تذكير
هامش
( 1 ) . يك داعى در مكّه دارد و داعى ديگر در خانهاش فرياد مىكشد كه برنج را با جو درهم كنند . بيت دوم در چ ع 4 : 621 : 22 نيز ديده مىشود .
( 2 ) . آيا در دامان اين صحرا تا دروازههاى ارتمين دارهاى هست ؟
( 3 ) . اگر من دستور « ابو عدن حجّاج » را در جنگ با ازارقه به كار نبندم و از حقوق او چشم پوشى كنم و جوانى خود سر باشم بر سر من فرياد زن اگر كاروان ما را از دارة الأرآم پر شقايق دور كرد شانهء مرا بگير و بر سرم داد بزن و « دردقى » منافق را هم زندانى كن .
( 4 ) . قبيلهء عمران پسر مرّه ، كوشش خود را در « دارهء اهوى » با دلهره انجام دادند . اين در چ ع 1 : 414 : 9 با يك پيش از آن ديده مىشود .
( 5 ) . از ديدن ويرانهها در دار أهوى و سوقهء حايل من به خنده آمدم و تو به گريه . ن . ك : ج 1 : 414 : 13 .