تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
اذ فرّ صفوان و فرّ عكرمه * و ابو زيد قائم كالمؤتمه
و استقبلتهم بالسيوف المسلمه * يقطعن كلّ ساعد و جمجمه
ضربا فلا تسمع الا غمعمه * لم تنطقي فى اللّوم ادنى كلمة « 1 »
بديل پسر عبد مناة پسر امّ أصرم خطاب به أنس پسر زنيم ديلى چنين سرود :
بكى انس رزنا فأعوله البكا * فالاعديّا اذ تطلّ و تبعد
اصابهم يوم الخنادم فتية * كرام فسل منهم نفيل و معبد
هنا لك ان تسفح دموعك لاتلم * عليهم و ان لم تدمع العين تكمد « 2 »
سنگ براى ساختمانهاى مكه از آنجا برند . درهء ابن عامر و كوههاى مكه و خندمه و كوه ابو قيس از آن است .

خنزب

[ خ ز ] با زاى نقطه‌دار و باى تك نقطه پايانين نام جايگاهى است .

خنزه

[ خ ز ] تپه‌اى است در سرزمين بنى عبد الله پسر كلاب .

خنزج

[ خ ز ] با نون و زاى نقطه‌دار و جيم پايانين و برخى آن را با نوشته‌اند . نام جايگاهى است .

خنزر

[ خ ز ] با زاى نقطه‌دار و راى بىنقطه پايانين . نام جايگاهى است كه جعدى آن را در شعر خود چنين ياد مىكند :
المّ خيال من أميمة موهنا * طروقا و اصحابى بدارة خنزر « 3 »
اين واژه در « دار » ها نيز مىآيد « 4 » . سكّرى گويد خنزر تپه‌اى در ديار بنى كلاب است . عبد الله پسر نواله چنين مىسرايد :
أ تمنعني التّقوى اذا ما أردتها * سديف بجنبى خنزر فجباجب « 5 »
جباجب چيزى است كه از پوست ساخته مىشود .

خنزره

[ خ ز ر ] همانند شناسهء پيشين با « هاء » اضافى در پايان گويند : خنزر الرجل يعنى با گوشهء چشم نگاه كرد . خنزرة - با گوشه چشم نگاه كرد . وزن آن فنعل از ريشهء ( خزر ) . نام تپه‌اى است دراز و بزرگ در سرزمين ضباب . به نقل از بو [ 478 ] زياد و آن غير از خنزر است كه پيش از آن گذشت . اعور بن براء كلبى در نكوهش ام زاجر و ايشان هر دو برده بودند چنين مىسرايد :
انعت عيرا من حمير خنزره * فى كلّ عير مائتان كمرّه
لاقين امّ زاجر بالمزدره * و كمنها مقبلة و مدبره « 6 »
من خنزره را همين گونه با « حا » ى بىنقطه ديدم .

خنزير

[ خ ] بر وزن مفرد خنازير . نام ناحيتى است در يمامه و گويند جايى است در سرزمين يمامه لبيد آن را ياد كرده و اعشى چنين مىسرايد :
فالسّفح يجرى فخنزير فبرقته * حتّى تدافع منه الوتر فالحبل « 7 »
حفصى گفته است : ألف خنزير - هزار خنزير ، نام هزار كوه است در سرزمين يمامه .

خنعس

[ خ ع ] نام كوهى نزديك ضريّه از سرزمين غنى پسر أعصر .

خنفر

[ خ ف ] ابن حايك گويد : ابين در ميان شهر خنفر و رواع است كه در آن بنى عامر ابن كنده قبيله‌اى از عرنين سكونت دارند .

خنفس

[ خ ف ] روز خنفس از روزهاى تاريخى افسانه‌اى عرب است . از خط ابو الحسن ابن فرات نقل مىكند كه نام آبى است از آن ايشان .

خنفس

[ خ ف ] نصر گويد ناحيتى از كارگزارى يمامه نزديك خزالا و مريفق در ميان جراد و ذى طلوح است . چنان كه گويند از آنجا تا فجر هفت يا هشت روز راه است .
هامش
( 1 ) . اگر تو روز خندمه را ديده بودى كه چگونه صفوان و عكرمه گريختند و بو زيد مانند مرده ايستاده بود و شمشير بازوان و سرهاى مردم را مىبريد هيچگاه با يك كلمه مرا سرزنش نمىكردى . ( 2 ) . انس بگريست و گريه در گلويش بماند . . . روز خنادم جوانهاى خود را از دست دادند پس بر آنها گريه كن كه اگر چشم نگريد بيمار مىشود . ( 3 ) . انديشه‌اى كوتاه بر من گذشت هنگامى كه يارانم در خنزر بودند . ( 4 ) . ن . ك : چ ع 2 : 529 : 13 . ( 5 ) . آيا پرهيزكارى وقتى كه من او را بخواهم از من جلوگيرى خواهد كرد ؟ سديف در ميان خنزر و حواجب قرار دارد . ( 6 ) . گلّه‌اى از خران خنزره را توصيف مىكنم كه هر گله‌اى دويست كمّره داشت ( سنى از الاغ است ) كه با ام زاجر در مزدره ( جايگاهى است ) آمد و شد مىكردند . ( 7 ) . از دامنه به پايين مىآييم به خنزير و سپس به برقهء آن مىرسيم و از آن به وتر و حبل مىگذريم . ( ت م 1 : 581 : 7 ) .