خميل
[ خ ] نام جايگاهى است كه در شعر جرير چنين ديده مىشود .
الا حىّ الديار و ان تعفّت * و قد ذكّرن عهدك بالخميل
و كم لك بالمجيمر عن محلّ * و بالعزّاف من طلل محيل « 1 »
باب خاء و نون و آنچه پس از آنهاست
خنّاب
« 2 » [ خ ن نا ] بخشى از كرمان كه روستا و ديهها دارد .
خناثا
[ خ ] به گفتهء نصر جايگاهى در نجد است .
خناجن
[ خ ج ] با نون پايانين . سمعانى گويد : ديهى از معافر يمن است . از آنجاست بو عبد الله محمد بن احمد پسر عبد الله پسر بو الصّقر [ 473 ] دورى خناجنى « 3 » . او از بو العباس احمد بن ابراهيم حديث آورد . بو القاسم شيرازى از وى روايت دارد .
خناس
« 4 » [ خ ] يك مخلاف از يمن است .
خناصره
« 5 » [ خ ص ر ] شهركى از كارگزارى حلب كه برابر قنّسرين در بيابان است . مركز خورهء أخصّ مىباشد كه جعدى دربارهء آن چنين مىسرايد :
فقال تجاوزت الأحصّ و ماءه « 6 »
عدى بن رقاع نيز دربارهء آن چنين سروده است :
و اذا الربيع تتابعت أنواؤه * فسقى خناصرة الأحصّ و زادها « 7 »
گويند اين جايگاه را خناصره پسر عمر پسر حارث پسر كعب پسر عمرودّ پسر عوف پسر كنانه پادشاه شام بنيان نهاده است . ابن كلبى آن را ياد كرده است . و جزوى گويند : خناصر بن عمر جانشين أشرم آورنده فيل به مكه آن را ساخته است . بدانجا نسبت دارد بو يزيد پسر خالد پسر محمد پسر هانى خناصرى « 8 » اسدى . او به حلب از مسيّب بن واضح حديث نقل مىكرد . بو بكر محمد بن حسين پسر صالح سبيعى ( شيعى ) ساكن حلب از وى روايت مىداشت . متنبّى نيز دربارهء آن چنين مىسرايد :
احبّ حمصا الى خناصرة * و كلّ نفس تحبّ محياها
حيث التقى خدّها و تفّاح لب - * - نان و ثغرى على خميّاها
و صفت فيها مصيف بادية * شتوت الحصحصان مشتاها
ان أعشبت روضة رعيناها * او ذكرت حلّة غزوناها « 9 »
جران العود آن را خناصرات خوانده گويى هر بخش آن را يك خناصره فرض كرده گويد :
نظرت و صحبتى بخناصرات * ضحيّا ، بعد ما متع النهار
الى ظعن لأخت بني نمير * بكابة حيث زاحمها العقار « 10 »
عقار در اين شعر به معنى شن است .
هامش
( 1 ) . زنده باد آن خانهها هر چند فرسوده شدهاند كه يادآور خوشيهاى توست چقدر در مجيمر و عزّاف ويرانهها از آن مانده است .
( 2 ) . ن . ك : احسن ع ص 465 ، 473 ترجمه ص 687 ، 698 ، لسترنج ص 334 .
( 3 ) . ش . ش : 2369 از انساب 208 ، لباب 1 : 462 .
( 4 ) . خناص ( احسن ع 92 ترجمه 130 ) .
( 5 ) . ن . ك : احسن ع ص 54 ، 154 ، ترجمه ص 79 ، 217 و تقويم بو الفدا - آيتى ص 251 .
( 6 ) . گفت كه از أحصّ و چشمهء آبش بگذشتم . چ ع 1 : 151 : 13 - چ ع 3 : 258 : 1 .
( 7 ) . چون نشانههاى بهار پديد آيد و خناصره أحصّ را سيراب كند . چ ع 1 : 151 : 13 .
( 8 ) . ش . ش : 3318 از انساب 208 1 : 463 .
( 9 ) . حمص تا خناصره را دوست مىدارم ، هر آدمى زيستگاه خود را دوست مىدارد . سيب لبنان با دندانهاى من در آنجا آشنا شد . تابستانها را در آنجا و زمستانها را در حصحصان گذراندم . . .
( 10 ) . من و ياران در خناصرات چاشتگاهى به سوى كجاوههاى خواهر نمير مىنگريستيم كه شنزار مزاحم آنها بود . چ ع 4 : 222 : 1 چهار بيت .