حفصى گويد : « خليف صماخ » ديهى است و صماخ نام كوهى است . و « خليف عشيره » نخلستانى و كشتزارى است و عشيره تپهاى است از آن بنى « عدى التيم » . عبد الله بن جعفر عامرى گويد :
فكأنما قتلوا بجار أخيهم * وسط الملوك على الخليف ، غزالا « 1 »
خليفة
[ خ ف ] همانند به معنى امير مؤمنان . نام كوهى در مكّه است كه مشرف بر « أجياد كبير » مىباشد .
خليقه
[ خ ق ] همانند واژهء پيشين جز اينكه با قاف است . جايگاهى در 12 ميلى مدينه ميان آنجا و سرزمين سليم است . خليقه نيز چشمهء آبى در كنار جاده ميان يمامه و مكه از آن بنى [ 468 ] عجلان است و او همان عبد الله بن كعب پسر ربيعه پسر عقيل است . ريشهء خليقه در لغت از خلق است كه جمعش خلايق است .
خليقى
[ خ ] بو زياد گويد : تپهاى در سرزمين بنى عقيل است :
يفعت خليقى ، بعد ما امتدت الضحى * بمرتقب عالي المكان رفيع « 2 »
خليل
« 3 » [ خ ] نام شهرى است كه در آن دژى و ساختمانى و بازارى نزديك بيت المقدس است و ميان آن دو يك روز راه فاصله است . گور ابراهيم خليل ( ع ) در غارى در زير زمين در آنجاست كه زيارتگاه است و زائرانى و كليددار و خادمان و مهمانخانه دارد و شهر به نام او شهرت يافته است و نام اصلى آن « حبرون » و گويند « حبرى » است . در تورات است كه خليل از عفرون پسر صوحار هيثى زمينى را به 400 درم نقره خريد و ساره را در آنجا به خاك سپرد . گروهى از حديث شناسان بدانجا نسبت دارند . جاى خوش آب و هوا و گردشگاه است كه آثار بركت در آن پيدا است . گويند دژ آنجا را سليمان بن داود ساخته است . هروى گويد : من به سال 567 به « قدس » در آمدم و با مردم آنجا و پيران شهر خليل در آميختم و برايم چنين گفتند كه به سال 513 به روزگار پادشاه بردويل غار خليل درهم فرو ريخت . پس گروهى از فرنگيان با دستور پادشاه به درون آن شدند . پس ابراهيم و اسحاق و يعقوب را ديدند كه كفنهايشان پوسيده و خود بر ديوار تكيه دارند و بر بالاى سر ايشان قنديلهائى آويخته و سرهايشان برهنه است . پس به دستور پادشاه كفنهاى نو به ايشان پوشانيدند ، و سپس در غار را ببستند . او گويد : من به نزد سلفى چنين خواندم كه مردى به نام ارمنى براى زيارت خليل آمد و با پرداخت هديهاى بزرگ به كليددار آنجا از وى خواست تا به سردابهء جنازهء ابراهيم ( ع ) فرورود . پس به او گفت اكنون نمىشود و ليكن اگر اينجا بمانى تا شلوغى به پايان رسد و زائران بروند آن كار را خواهم كرد . پس هنگامى كه شلوغى پايان يافت سنگى را از زمين برگرفت و چراغى به دست گرفته دو نفرى پيرامون هفتاد پله پائين رفتند تا به غارى گشاد كه هوائى خوش در آن مىوزيد رسيدند . در آنجا دكهاى ديدند كه ابراهيم به پشت بر آن خوابيده و پارچهاى سبز بر او كشيده و وزش هوا ريش او را مىجنباند و در كنار او اسحاق و يعقوب بودند . سپس او را به نزديك ديوار غار آورد و گفت ساره پشت اين ديوار است ، و چون خواست به او نزديك شود و به پشت ديوار نگاه كند صدائى بلند شد كه مىگفت [ 469 ] مبادا به نامحرم نزديك شويد . او مىگويد من دويدم به همان سو كه پائين رفته بودم . خليل نيز جايگاهى در « شقّ يمانى » است كه يكى از « دو » ها بدانجا نسبت دارد . اين گفته نصر است .
خليل
[ خ ل ] كوچك نماى خلّ . نام جايگاهى است . بو احمد چنين مىسرايد :
أ لست بفارس يوم الخليل * غداة فقدناك من فارس ؟ « 4 »
باب خاء و ميم و آنچه پس از آنهاست
خمّاء
[ خ م ما ] با تشديد ميم . نام جايگاهى است كه در شعرهاى بنى كلب پسر وبره آمده است .
خمار
[ خ ] با راى بىنقطه در پايان . نام جايگاهى در تهامه است . حميد پسر ثور آن را در شعر چنين آورده :
و قد قالتا : هذا حميد ، و أن يرى * بعلياء أو ذات الخمار عجيب « 5 »
هامش
( 1 ) . . . گوئى در كنار خليف آهوئى را كشتند .
( 2 ) . پس از چاشتگاه از تپهء خليقى به جايگاهى بلند و اميدوار كننده بالا آمدم .
( 3 ) . ن . ك : مقدسى اين شهر را به نام عبرى آن حبرى ( حبرين ) مىشناساند ( احسن ع ص 172 ترجمه ص 241 ) . قزوينى آثار ع ص 187 ، جهانگير ص 243 ، مراد ج 1 ص 242 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 65 : كوه خليل ، شهر حبرون ص 258 - 259 .
( 4 ) . آيا تو سوار روز خليل نيستى كه آن روزى كه تو را از دست داديم ؟
( 5 ) . و هر دو گفتند اين حميد است و اگر در « علياء » يا « ذات الخمار » ديده شود شگفت آور است .