كندن آن آغاز شد و ششماهه به پايان رسيد و كشتيها در آن به راه افتاد و در ماه هفتم به حجاز رسيدند . او مىگويد : فرمانداران تا روزگار عمر بن عبد العزيز به باربرى از آن راه ادامه مىدادند ، و چون در رسيدگى بدان كوتاهى شد باد آن را از شن پر كرد و پايان كانال تا « ذنب التمساح » در بخش « بطحاء قلزم » بسته شد .
ابن قديد گويد : به هنگامى كه محمد بن عبد الله پسر حسن پسر حسن پسر على بن ابى طالب ( ع ) در مدينه ضد بو جعفر منصور دوانيقى قيام كرد منصور دستور داد تا اين خليج را بستند تا آذوقه كه از آنجا به مدينه مىرسيد بريده شود ، و از آن روز تا كنون در جايگاهى به نام خشبى باقى است و آن ايستگاهى است در راه مصر به شام . بو الحسن على پسر محمد پسر على بن الساعاتى در شعر خود اين خليج را خواسته است كه مىگويد :
قف بالخليج ، فانه * أشهى بقاع الأرض ربعا
رقصت له الاغصان ، إذ * اثنى الحمام عليه سجعا
متعطف كالأيم ذع - * - را ، حين خيف فضاق ذرعا
و اذا تمرّ به الصّبا * فاطرب بسيف صار درعا
متساويات سفنه * خفضا ، براكبها و دفعا
مثل العقارب أقبلت * فوق الأراقم : و هي تسعا « 1 »
و نيز گويد :
نزلنا بمصر ، و هى احسن كاعب * فقيدة مثل زآنها كرم البعل
فلم أر أمضى من حسام خليجها * يموج ، على افرندها ، صدأ الطّلّ
إذا سال ، لا بل سلّ في متهالك * من الأرض جدب ، طلّ فيه دم المحل
غداة جلا تبر الشعاع متونه * و لا شك أن الماء و النار في النصل
و لا شك أعطاف الغصون كأنها * شمائل معشوق تثنّى من الدّلّ
[ 467 ]
ينظم تعويذا لها سبج الدجى ، * و ينثر إعجابا بها لؤلؤ الطلّ « 2 »
خليج بنات نائله نيز به گفتهء مصعب زبيرى به فرزندان نائله دختر فرافصه كلبى كه همسر عثمان بن عفان بود نسبت دارد . عثمان عفان اين خليج را نوسازى كرد و آن را به سرزمينى در « عرصه » رسانيد كه به مالكيت خود در آورده بود .
خليصاء
[ خ ل ] كوچك نماى خلصاء . نام جايگاهى است . عبد الله بن احمد پسر حارث بنى عبّاد چنين مىسرايد :
لا تستقرّ بأرض ، أو تسير الى * اخرى به شخص قريب عزمه نائي
يوم بحزوى ، و يوم بالعقيق ، و يو * م بالعذيب ، و يوم بالخليصاء
و تارة تنتحي نجدا ، و آونة * شعب العقيق ، و طورا قصر تيماء « 3 »
خليص
« 4 » [ خ ل ] دژى ميان مكه و مدينه است .
خليف
[ خ ] درهاى در جبله است در كوهى كه جنگ مشهور در آن رخ داده است . بو عبيد گويد : هنگامى كه بنى عامر و همراهان بنى عبس و جز ايشان هنگام ترس از نعمان و لشكريان ايران به كوه جبله فرود آمدند ، درههاى آنجا را از راه قرعه كشى با جام « 5 » ميان خود تقسيم كردند ، پس خليف كه ديرتر تقسيم شده بود به قبيلهء بارق و بنى نمير رسيد . خليف به معنى راهى است كه همانند كوچهاى دو دره را به هم پيوند دهد . پس معقّر پسر اوس پسر حمار بارقى چنين سرود :
و نحن الأيمنون بنو نمير * يسيل بنا أمامهم الخليف « 6 »
هامش
( 1 ) . در خليج توقف كن كه زيباترين نقطهء زمين است . شاخسارش رقصان و كبوترانش آواز خوان . . . اگر در جوانى از آنجا بگذرى رنجهايى كه به خوشى تبديل شده است خواهى يافت . . .
( 2 ) . در مصر فرود آمديم كه چون دختر تازه عروس زيبا بود من شمشيرى برّندهتر از خليج آن نديدهام . . .
( 3 ) . با شخصى كه نزديك تو و ارادهء پا برجا ندارد هم گام نشو كه روزى در « حزوا » و روزى در « عقيق » و روزى در « عذيب » و روزى در « خليصاء » است . روزى در نجد . . . و روزى در تيماء است .
( 4 ) . ن . ك : احسن ع ص 69 ، 79 ترجمه 102 ، 115 و تقويم بو الفدا - آيتى ص 113 .
( 5 ) . متن : بالقداح ، مانند قرعه كشى و استخاره با جام ( چ ع 2 : 463 : 10 ) .
( 6 ) . ما پاكزادگان بنى نمير هستيم كه به « خليف » رسيديم .