خصر
[ خ ] نيز به معنى كمر آدمى است كه در ميان خرقفه و قصيرى جا دارد . خصر مرد ، فرو رفتگى كمر اوست .
خصّ
[ خ ص ص ] نام ديهى نزديك قادسيه است . عدى بن زيد طائى چنين مىسرايد :
تأكل ما شئت ، و تعتلّها * خمرا من الخصّ كلون الفصوص « 1 »
خصفى
[ خ ص ] با الف كوتاه . نام جايگاهى است مانند جفلى از ريشهء خصف و آن پينه زدن به كفش و دوختن آن و روى يكديگر نهادن پينههاست ، مىتوان آن را مانند نعجه خصفاء دانست كه به معنى گوسفندى است كه پهلوهايش سياه و سفيد باشد .
خصله
[ خ ل ] همانند خصله در موى و جز آن . نام آبى از آن قبيلهء بو حجّاج بن منقذ پسر طريف از بنى اسد است . اصمعى گويد : نام يكى از آبهاى ثادق نميله و خصله است . و در خصله معدنى هست كه طلا دارد . او گويد : خصله از آن بنى اعيار از قبيلهء حماس است .
خصوص
[ خ ] با دو صاد بىنقطه . جايگاهى نزديك كوفه است كه « دن » ها - خمرههاى آن معروف ست و يكى آن « دنّ خصّى » خوانده مىشود « 2 » و اين از واژههايى است كه به هنگام نسبت تغيير مىيابد . زمخشرى و حازمى آن را به ضمّ خاء آوردهاند كه گويى جمع خصيص باشد .
خصوص
[ خ ] « 3 » نيز نام ديهى از كارگزارى سعيد مصر در خاور نيل است كه مردم آن نصرانى هستند . ابن كلبى گويد : قبيلهء « قسر » بر عرينه يورش بردند و ايشان را از سرزمين خود بيرون راندند ، و اين در دوران اسلام رخ داد ، و چون گزارش آن به عوف پسر مالك پسر ذبيان قسرى رسيد چنين سرود :
أتانى ، و لم اعلم به حين جاءنى * حديث بصحراء الخصوص عجيب
[ 450 ]
تصاممته لما أتانى يقينه * و أفرع منهم محظئ و مصيب
و حدّثت قومي أحدث الدهر بينهم * و عهدهم بالنائبات قريب
فقيرهم مبدى الغني ، و غنيّهم * له ورق للسائلين رطيب
و حدّثت قوما يفرحون بهلكهم * سيأتيهم مل المنديات ، نصيب « 4 »
ابن كلبى آن را در كتاب اوراق العرب چنين روايت كرده است و در حماسه همين شعر را به ضرار برادر شمّاخ نسبت داده است . و به جاى مصرع « حديث بصحراء الخصوص عجيب » ، « حديث باعلى القنّتين عجيب » آورده است . عدى بن زيد چنين مىسرايد :
أبلغ خليلى عند هند ، فلا * زلت قريبا من سواد الخصوص « 5 »
خصوف
« 6 » [ خ ] جايگاهى در يمن نزديك صعده است . ابن حائك گويد خصوف ديهى مشرف بر درهء « جلب » در يمن است كه اشراف بنى حكم پسر سعد العشيرة در آنجا مىزيستند .
خصيتان
[ خ ى ] تثنيه خصيه ، دو تپه كوچك است در پيچگاه شاخهاى از شاخههاى درهء « نهى » از آن بنى كعب در سمت چپ راه حاجيان از بصره به مكه .
خصيل
[ خ ص ] به وزن كوچك نما ، نام جايگاهى در شام .
خصّى
[ خ ] هم وزن خصّى به معنى خدمتكار اخته ( خواجهء حرمسرا ) . نام جايگاهى در سرزمين بنى يربوع ميان « أفاق » و « أفيق » .
باب خاء و ضاد و آنچه پس از آنهاست
خضاب
[ خ ] با باى تك نقطه پايانين . نام جايگاهى در يمن است .
هامش
( 1 ) . هر چه مىخواهى مىخورى و با شراب خصّ ياقوت رنگ ، درد آن را دوا مىكنى .
( 2 ) . اين قاعده از دستور زبان عربى است و در فارسى نبايد اجرا شود بنا بر اين نسبت به « خصوص » در فارسى خصوصى خواهد بود نه خصّى .
( 3 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 140 ، « خصوص » نر . نام رابض سوم شهر مصيصه است كه مروان حمار آخرين خليفهى اموى آن را بازسازى كرد ( لسترنج ص 140 ) .
( 4 ) . گزارشى شگفت انگيز در بيابان « خصوص » به من رسيد . هنگامى كه يقين كردم تصميم گرفتم . . . خبردار شدم كه براى قبيلهء من پيشامدى رخ داده است .
( 5 ) . به دوست من نزد هند بگو تو هنوز به سرزمين خصوص نزديكى . چ ع 3 : 731 : 15 .
( 6 ) . احسن ع ص 53 ، 70 ترجمه ص 76 ، 103 .