تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦

خشاغر :

به گمان من ديهى از بخارا باشد كه از آنجاست بو اسحاق ابراهيم پسر زيد پسر احمد خشاغرى « 1 » محمد بن على پسر محمد بو بكر نوجاباذى از وى روايت دارد .

خشّال

[ خ ش شا ] با لام پايانين . به گفتهء عمرانى نام جايگاهى است و بنا بر اين ، غير از حشّاك با حاى بىنقطه و كاف پايانين است كه أخطل آن را در شعر ياد كرده است . خشل به معنى مقل ( صمغ ) . يكى آن را خشله گويند .

خشاوره

[ خ و ر ] با راى بىنقطه . به نقل از بو سعد نام كوچه‌اى در نيشابور است . بدانجا نسبت دارد : ابراهيم پسر اسماعيل پسر ابراهيم قارى خشاورى « 2 » . او از مردم نيشابور و بر سر كوچهء خشاوره سكنى داشت و به ابراهيمك شناخته مىشد او از بو زكريا يحيى پسر محمد پسر يحيى برشنوده بود . او به ماه ربيع دوم 338 در سن 93 سالگى در حالى كه پشتش بسيار خميده شده بود درگذشت .

خشباء

[ خ ] با باى تك نقطه و الف كشيده . نام كوهى در باختر راه حاجيان ، نزديك « حاجر » پائين‌تر از معدن است . زمين خشباء زمينى را گويند كه سنگهاى پراكنده در آن باشد . رؤبه چنين مىسرايد :
بكلّ خشباء و كلّ سفح « 3 »

خشبان

[ خ ] در كتاب نصر به ضمّ خا و شين نقطه‌دار و باى تك نقطه آمده ، كه نام جايگاهى است و ضبط آن را از خط ابن كوفى ، يار بو العباس دربارهء اين شعر آورده است :
هوت أمّهم ! ما ذا بهم يوم صرّعوا * بخشبان من أسباب مجد تصرّما ؟ « 4 »

خشب

[ خ ش ] با باى تك نقطه در پايان . نام دره‌اى با فاصلهء يك شبانه روز از مدينه [ 445 ] كه نامش در حديث و جنگها آمده است . كثيّر چنين مىسرايد :
و ذا خشب من آخر الليل قلّبت * و تبغي به ليلى على غير موعد « 5 »
ديگران گفته‌اند : خشب نام كوهى است . خشب نيز يكى از دره‌هاى بالائين در يمامه است كه جمع أخشب است به معنى كوه درشت و خشن كه از آن نتوان بالا رفت . شاعر چنين مىسرايد :
أبت عينى بذي خشب تنام * و أبكتها المنازل و الخيام
و أرّقني حمام بات يدعو * على فنن يجاوبه حمام
ألا يا صاحبيّ دعا ملامي * فإنّ القلب يغريه الملام
و عوجا تخبرا عن آل ليلى * ألا إني بليلى مستهام « 6 »

خشب

[ خ ش ] ذو خشب نام يكى از مخلافهاى يمن است .

خشب

[ خ ] نام كوهى در آنجاست .

خشبى

[ خ ش ] از آنجا تا فسطاط سه منزل راه است و يك خان دارد . در آغاز « جفار » از بخشهاى مصر و پايان آن در مرز شام است . بو العزّ مظفّر پسر ابراهيم پسر جماعة پسر على ضرير عيلانى از تأخيرى كه در پيشواز وزير صاحب صفى الدين پسر شكر كرده بود و در جايگاه « خشبى » به پيشواز آمده بود چنين پوزش مىخواهد :
قالوا : إلى الخشبى سرنا على لهف * نلقى الوزير جموعا من ذوي الرتب
و لم تسر ! قلت : و المولى و نعمته * ما خفت من تعب ألقى و لا نصب
و انما النار في قلبى لغيبته * فخفت أجمع بين النار و الخشب « 7 »

خشبيّه

[ خ ش ى ى ] نسبت به خشب . نام كوهى در نزديكى مصيّصه در مرز ( روم ) كه در آنجا انبار سلاح مرزى مسلمانان بود . من اين را از
هامش
( 1 ) . ش . ش : 47 ، نقل از همين جا . ( 2 ) . ش . ش : 24 نقل از انساب 200 ، لباب 1 : 444 . ( 3 ) . به هر خشباء ( سنگلاخ ) و هر دامنه . ( 4 ) . مادرشان در روزى كه در خشبان براى سرافرازى كشته شدند ، بر روى ايشان افتاد . ( 5 ) . آنجا « خشب » است كه ليلى در آخر شب بىقرار بدانجا مىآيد . ( 6 ) . چشم من در ذو خشب به خواب نمىرفت چادرها و خانه‌ها او را به گريه مىآورد . كبوترى مىخواند و كبوترى ديگر پاسخ مىداد كه اى ياران مرا ملامت مكنيد به سوى قبيلهء ليلى برويد كه من دلباختهء اويم . ( 7 ) . گفتند براى پيشواز وزير با گروهى از شخصيتها به خشبى رفته بوديم و تو نيامده بودى گفتم من از خستگى نترسيدم ولى چون آتش فراق او را در دل داشتم ترسيدم آتش را به خشبى ( چوب ) نزديك كنم .