حديث بود . كتابى در علم تصوف مبوب و مرتب به نام « كتاب السلوه » تأليف كرد . از استادان برادر خود و از بو نعيم پسر عبد الملك پسر حسن اسفراينى در نيشابور و در مصر از بو محمد عبد الرحمن پسر عمر نحاس بر شنود . زاهر و رجب دو پسر طاهر شحامى از وى روايت دارند . او به نيشابور در 463 در گذشت .
4 - پيشواى راستين بو المعالى عبد الملك پسر بو محمد عبد الله پسر يوسف پسر عبد الله پسر يوسف جوينى « 1 » با لقب « امام الحرمين » كه معروفتر از آتش سر كوه است . او حديث را از بو بكر احمد پسر محمد پسر حارث اصفهانى تميمى بر شنود . وى كم روايت بود و از حديث دورى مىجست و كتابهاى معروف مانند « نهاية المطلب » در مذهب شافعى و « شامل » در اصول دين به مذهب اشعرى و « ارشاد » و جز آنها بنگاشت و در نيشابور به ماه ربيع دوم سال 478 در گذشت .
جز اين دانشمندان نيز به جوين نسبت دارند .
جوين :
نيز ديهى از سرخس است . از آنجا است بو المعالى محمد پسر حسن پسر عبد الله پسر حسن جوينى « 2 » سرخسى . پيشوائى فاضل و پرهيزكار بود . فقه را از بو بكر محمد پسر احمد و از بو الحسن على پسر عبد الله شرمقانى بر گرفت و حديث را از ايشان و از منبه پسر محمد پسر احمد پسر وهب و جز ايشان بر شنود . از او در كتاب « فيصل » ياد شده ولى بو سعد او را ياد نكرده است .
جوى
[ ج و ى ى ] كوچك نماى جو : نام جايگاهى از « شباك » در كنارهء باخترى « واقصه » است و « صبيب » در دو ميلى آن مىباشد . شعرى دربارهء آن هست كه در « حومان » ياد خواهد شد .
نيز گويند : « جوى » نام كوهى از آن بو بكر پسر كلاب است . نصر گويد : « جوى » كوهى كوچك در نجد نزديك آبى است كه آن را « فالق » نامند [ 167 ] .
باب جيم و هاء و آنچه پس از آنهاست
جهار
[ ج ] نام بتى از آن هوازن در عكاظ بود كه خادمان آن از نصريان آل عوف بودند و قبيلهء محارب در دامنهء « اطحل » با ايشان بودند . اين گفتهء ابن حبيب است .
چهار سوج
[ چ ] كه به چهار سوى « 3 » هيثم پسر معاويه كه از سرداران خراسانيان بود معرف است . به گفتهء ابن حبيب اين واژه ريشهء فارسى دارد .
نام يكى از بخشهاى بغداد در سمت قبلهء « حربيه » است . بخشهاى پيرامن آن ويران شده تنها آنجا و « نصريه » و « عتابيون » و « دار القز » كه به هم پيوستهاند پس از خرابى بغداد مانند يك شهر بر جا مانده است . به روزگار ما در اين شهر كاغذ مىسازند .
جهران
[ ج ] از مخلافهاى يمن نزديك صنعا است كه در بخش مخلافها « 4 » در اين كتاب ياد شده است .
جهجوه
[ ج ج ] مىتواند از ريشهء « جهجهت بالسبع - بر سر درنده نعره كشيدم تا بترسد و از من دست بر دارد » باشد . گويند : « تجهجهه عنى - از من دور شو » . « يوم جهجوه » روزى تاريخى از آن بنى تميم است . و نام جايگاهى از آن ايشان است كه جنگى در آن رخ داد .
جهرم
« 5 » [ ج ر ] نام شهرى در فارس است كه در آنجا فرشهاى نيكو سازند . زيادى گويد : خود آن فرش را نيز « جهرم » گويند و اين شعر را از
هامش
اسنوى 340 ، هدية العارفين 1 : 691 ، اعلام النبلا 4 : 414 ، عبر ص 191 ، زركلى 5 : 187 ، عسجد المسبوك ص 567 ، دائرة المعارف اسلاميه 1 : 264 .
( 1 ) . ش . ش : 1770 از منابع بسيار .
( 2 ) . ش . ش : 2521 از انساب 145 ، لباب 1 : 315 .
( 3 ) . متن : چهار سوج است و در چ ع 2 : 522 : 17 به صورت « شهار سوك » آمده است .
( 4 ) . ن . ك : چ ع 4 : 434 - 439 .
( 5 ) . احسن ع ص 442 ترجمه ص 658 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 368 . در حدود العالم گويد : و از آن زيار و مصلاى نماز نيكو خيزد . لسترنج ص 274 ، 315 . فردوسى دربارهء جهرم چنين مىسرايد :من اين دشت جهرم كه دريا كنم * ز خورشيد تابان ثريّا كنم( آمدن بهرام گور به جهرم ) و در جاى ديگر :كه بر شهر جهرم بد او پادشاه * جهان ديده با داد و فرمانروا