جون :
[ ج ] يكى جونان كه در بالا از اضداد شمرديم : نام كوه - و گويند دژى - در يمامه از ساختههاى طسم و جديس است . متلمس چنين مىسرايد :
الم تر انّ الجون اصبح راسيا * تطيف به الايّام ما يتأيّس
عصى تبّعا ايّام اهلكت القرى * يطان عليه بالصّفيح و يكلس « 1 »
جونه
[ ج ن ] ( با هاى پايانين ) : نام ديهى ميان مكه و طائف از آن انصار است .
جونيه
[ ج ى ] ( با ياى بىتشديد ) : حافظ بو القاسم گويد : جونيه از كار گزارى طرابلس در ساحل دمشق « 2 » است .
احمد پسر محمد پسر عبيد سلمى جونى « 3 » در آنجا حديث مىگفت . او از اسماعيل پسر حصين پسر حسان قرشى جبيلى « 4 » و از عباس پسر وليد پسر مزيد پسر عمر پسر محمد پسر يحيا عثمانى در مدينه و از حسن پسر سعيد پسر مرزوق خداء ( كفشدوز ) روايت مىكرد . طبرانى و محمد بن وليد پسر عباس بزاز عكاوى در شهر جونيه از وى روايت مىكرد . حافظ گويد : نيز محمد بن احمد بن عمر و نيز ابو الحسن بغدادى يا واسطى بزاز ساكن جونيه [ 161 ] و پيشوا و خطيب آن شهر از او روايت مىكردند . او از حسن پسر على قطان و از بو بكر سراج حديث نقل مىكرد .
جو
[ ج و و ] ( با تشديد واو ) : در لغت به معنى درهء گشاده است . شاعرى چنين مىسرايد :
خلالك الجو فبيضى و اصفرى « 5 »
جو
[ ج و و ] نيز نام بخشى از يمامه است . و از اين رو است كه در حديث طسم و جديس ، يمامه را « يمامة الزرقاء » گفتهاند كه در يمامه ياد شده . جحدر دزد چنين مىسرايد :
و انّ امرؤ يعدو و جحر و راءه * و جوّ و لا يغزوهما لضعيف
اذا حلّة ابليتها ابتعت حلّة * نسانيها طوع القياد عليف
سعى العبد أثرى ساعة ثمّ ردّه * تذكّر تنّور له و رغيف « 6 »
ديگرى چنين مىسرايد :
تجانف عن جوّ اليمامة ناقتى * و ما عدلت عن اهلها لسوائكا « 7 »
جو الخضارم
[ ج و و ل خ ر ] در يمامه است .
جو الجواده
[ ج و و ل ج د ] در يمامه است .
جوسويقه
[ ج و و س ق ] هر يك از اين سه را در واژهاى كه جوّ به آن اضافه شده است ياد كردهام « 8 » « جواثال » و « جومرامر » را « جوّان » گويند و آن دو در سرزمين بنى عبس هستند . يكى از آنها در كنار جادهء طريق است .
جو
[ ج و و ] نيز ديهى به اجا از آن بنى ثعلبه پسر درماء و زهير است كه شاعر دربارهء آن چنين مىسرايد :
و اجا و جوّها فؤادها * اذا القنىّ كثر انخضادها
و صاح فى حافاتها جذاذها « 9 »
شاعر به جاى خوشهها « قنى » به كار برده كه جمع « قنو » است كه همان خوشهء خرما باشد و به جاى بريدن « جذاذ » آورده است .
جو
[ ج و و ] نيز زمينى از آن بنى ثعل در جبلين است . امرؤ القيس چنين مىسرايد :
هامش
( 1 ) . نمىبينى كه « جون » نمىخواهد تغيير كند با اين كه سال به سال به آن افزوده مىشود . . . .
( 2 ) . اكنون جونيه نام محلّهء شمالى بيروت در راه طرابلس در كرانهء درياى مديترانه است .
( 3 ) . ش . ش : 457 از لباب 1 : 313 ، انساب 144 .
( 4 ) . ش . ش : 611 از انساب 123 .
( 5 ) . « جو » براى تو خالى شده است پس تخم بگذار و زندگى كن .
( 6 ) . مردى كه از « حجر » و « جو » گذشته مىدود و نمىدزدد و مردى زبون است . لباسى كه مرا پوشانيده چون فرسوده شود پوشاك ديگرى مىخرم . يك بنده به دنبال ساعتى مىدود و ياد تنور و قرص نان او را باز مىگرداند .
( 7 ) . شتر من از « جو يمامه » گذشت و از مردم آن جز به هواى تو نگذشت .
( 8 ) . ن . ك : چ ع 2 : 450 : 17 ، خضارم ، چ ع 2 : 137 : 5 ، جواده ، چ ع 3 : 199 : 13 سويقه .
( 9 ) . خوشههاى خرما در اطراف « اجا » و « جو » كه قلب آن است به هنگام بارورى ، مردم را به بريدن مىخوانند .