طردت من مصر ايديها بارجلها * حتى مرقن بنا من جوش و العلم « 1 »
در تفسير « جوش » و « علم » گفتهاند : دو جايگاه در « حسمى » به فاصله چهار مرحله هستند . من به خط ابن خلجان دربارهء شعر عدى بن رقاع آن را به ضم جيم خواندم كه مىگويد :
فشبحنا قناعا رعت الحياة * أو جوش فهى قعس نواء « 2 »
« جمل ناو » به معنى شتر فربه و « جمال نواء » شتران فربه باشند . همچنين در شعر راعى كه بر احمد بن يحيى خوانده شده است چنين خواندم كه مىگويد :
فلمّا حبا من خلفنا رمل عالج * و جوش بدت اعناقها و دجوج « 3 »
جوش
[ ج ] ( با ضم جيم ) : ديهى از توس است .
جوش
[ ج و ] ( بر وزن صرد و جرد ) : نام ديهى در كار گزارى نيشابور در اسفراين است .
جوشن
[ ج ش ] در لغت به معنى سينه و نيز به معنى زره است .
نام كوهى مشرف بر حلب در باختر آن مىباشد كه در دامنهاش چند گور و مزار از آن شيعيان است ، و شاعران حلب از آن بسيار ياد كردهاند . منصور بن مسلم پسر ابى خرجين نحوى حلبى در قصيدهاى چنين مىسرايد :
عسى مورد من سفح جوشن ناقع * فانّى الى تلك الموارد ظمان
و ما كلّ ظنّ ظنّه المرء كائن * يحوم عليه للحقيقة برهان « 4 »
من در ديوان شعر عبد الله پسر محمد پسر سعيد پسر سنان خفاجى نيز چنين ديدم :
يا برق طالع من ثنيّة جوشن * حلبا و حىّ كريمة من اهلها
و اسأله هل حمل النّسيم تحيّة * منها فانّ هبوبه من رسلها
و لقد رأيت فهل رأيت كوقفة * للبين يشفع هجرها فى وصلها « 5 »
و پس از اين شعر نوشته بود : جوشن كوهى در باختر حلب بود كه مس سرخ از معدن آنجا بر مىآوردند [ 156 ] . گويند اين معدن از هنگامى كه زنان و اسيران خاندان حسين بن على ( ع ) را از آنجا بردند و همسر آبستن حسين ( ع ) كه در آنجا سقط جنين كرد و از كار گزاران آنجا نان يا آب خواسته ، ايشان به او ناسزا گفته خواستهء او را ندادند ، معدن پوچ شد زيرا وى آنان را نفرين كرد و از آن گاه هر كس در آن معدن كار كند سود نبرد . و در جنوب اين كوه زيارتگاهى به نام « مشهد سقط » مىباشد كه آن را « مشهد دكه » نيز مىنامند و آن جنين سقط شده را محسن پسر حسين خوانند .
جوشينه
[ ج ش ى ى ] همان واژهء پيشين با افزودن ياى نسبت و هاء است .
نام كوهى از آن قبيلهء ضباب نزديك ضريه در نزديك سرزمين نجد است .
جو عبدون
[ ج و و ع ] نام خورهاى بزرگ و پر نخل از بخشهاى بصره در سمت اهواز است .
جوغان
[ ج ] ( با غين نقطهدار ) : بو سعد گويد : گمان مىكنم يكى از ديههاى گرگان باشد .
از آنجا است بو جعفر احمد پسر حسن پسر على جوغانى « 6 » گرگانى . او از نوح پسر حبيب قومسى حديث آورد . احمد بن حسن پسر سليمان گرگانى از وى روايت دارد .
جوفاء
[ ج ] ( با الف كشيده ) : آبى است از آن معاويه و عوف دو پسر عامر بن ربيعه . بو عبيده در گزارش شعر غسان پسر ذهل كه مىگويد :
هامش
( 1 ) . دست و پاى ايشان را از مصر بريدم تا از بند « جوش » و « علم » رها شدند .
( 2 ) . مصحح چاپ بيروت در حاشيه مىگويد : « اين شعر افتادگى دارد و معنى آن نامفهوم است » .
( 3 ) . پس چون به دنبال ما شنهاى « عالج » و « جوش » به راه افتاد و گردن آنها پديدار گشت . ج 2 ص 555 : 1 .
( 4 ) . چه بسا ابرى كه در دامنهء جوش ببارد و ما باز تشنه باشيم . نه هر گمان آدمى شدنى بود كه بتوان براى آن استدلال كرد .
( 5 ) . اى آذرخش ! از گردنهء جوشن حلب برجه و به مردم آن درود فرست و از او بپرس آيا نسيم ، درودى را كه برايش فرستادهام رسانده است ؟ و آيا مىداند كه وصل او را در هجران مىبينند ؟
( 6 ) . ش . ش : 191 از لباب ج 1 ص 311 تاريخ جرجان ص 60 .