بدان نسبت دارد محمد پسر محمد پسر على پسر محمد مقرى عكبرى جوزرانى « 1 » . او كورى بود كه قرآن و حديث مىخواند . از بو الحسن محمد پسر احمد پسر زرقويه و جز وى بر شنود . حافظ بو محمد اشعثى و جز وى از او حديث آرند . مقرى عكبرى در ربيع دوم سال 473 در گذشت .
جوز
[ ج ] ( با جيم و زاء ) : در كتاب هذيل گويد : درههاى تهامه در كوهستان جوز است . اين سخن را در تفسير شعر معقل پسر خويلد هذلى آرد كه چنين سروده است :
لعمرك ما خشيت و قد بلغنا * جبال الجوز من بلد تهامى « 2 »
عبده پسر حبيب صاهلى چنين مىسرايد : [ 151 ]
كانّ رواهق المعزاء خلفى * رواهق حنظل بلوى عيوب
فلا و اللّه لا ينجو نجاتى * غداة الجوز اضخم ذو ندوب « 3 »
از كسى كه به او اطمينان دارم چنين شنيدم كه گفت : به كوهستان « سرات » نزديك طائف « جوز » گفته مىشود .
بدانجا نسبت دارد ؛ بردهاى جوزى و آن پارچهاى سفيد حاشيهدار است كه آن را مانند لنگ به كمر بندند .
سكرى گويد : « جوز » كوهستان آن ناحيت باشد . و نيز گويند : « جوز » همهء حجاز است و حجازى را جوزى نيز خوانند .
بدين نسبت شناخته مىشود ؛ فقيه بو الحسين احمد پسر محمد پسر جعفر [ پسر حمويه ] جوزى معروف به ابن مشكار [ يا مشكان ] او از حارث پسر بو اسامه و از ابن ابى الدنيا و جز آن دو روايت دارد .
نهر الجوز :
بخشى داراى ديهها و باغستان و آب فراوان ميان حلب و « بيره » كنار فرات است و امروز از كارگزارى بيره به شمار رود .
مردم اين ديهها همگى ارمنى هستند .
جوز
(
گوز
) : از شهرهاى كرمان داراى بازار و مردم بسيار است .
جوز فلق
[ ج ف ل ] حمزه پسر يوسف سهمى گرگانى آن را ياد كرده گويد : نه نقطههاى آن را درست مىدانم و نه زير و زبر آن را . آرى نام جائى است نزديك آبسكون از سرزمين گيلان .
از آنجا است بو اسحاق ابراهيم پسر فرج جوز فلقى « 4 » فقيه كه جهانگردى و نويسندگى مىكرد .
جوزقان
« 5 » [ ج ز ] ( با زاى نقطهدار و قاف ) : از ديههاى همدان است .
بدانجا نسبت دارد بو مسلم عبد الرحمن پسر عمر پسر احمد صوفى جوزقانى و جز وى . بو سعد او را در رديف استادان خود ياد كرده است .
جوزقان
[ ج ز ] نيز قبيلهاى از كردان هستند كه پيرامون حلوان مىزيند .
بديشان نسبت دارد بو عبد الله حسين پسر ابراهيم پسر حسين پسر جعفر جوزقانى « 6 » . او از بندار پسر فارس و جز وى بر شنود .
جوزق
[ ج ز ] بخشى از نيشابور است .
از آنجا است بو بكر محمد پسر عبد الله پسر محمد پسر زكريا جوزقى « 7 » نگارندهء كتاب « المتفق » . او از پيشوايان فاضل و زاهد بود . از بو العباس دقولى و از حامد پسر شرقى و از اسماعيل پسر محمد پسر اسماعيل صفار و از بو العباس اصم و جز ايشان بر شنود . بو بكر احمد پسر منصور پسر خلف [ 152 ] مغربى و بو طيب طبرى و بو عثمان سعيد پسر بو سعيد عيار از او روايت مىكردند . دائى او بو اسحاق مزكى او را به جهانگردى تشويق كرد . نگارشهاى بسيار در حديث و دانشهاى آن دارد و به سال 388 در سن 82 سالگى در گذشت .
هامش
( 1 ) . ش . ش : 2918 نقل از انساب 143 ، لباب 1 : 308 ، نكت الهميان 273 ، منتظم 7 : 328 .
( 2 ) . به جاى تو كه بيمى به ما راه نيافت تا به كوهستان « جوز » سرزمين تهامه رسيديم . چ ع 4 ، ص 361 ، س 16 - 17 .
( 3 ) . گويا بزهاى خستهء پشت سر من همچون « حنظل » در پيچگاه « عيوب » هستند . به خدا سوگند نجات من در روز « جوز » بزرگتر از اين نباشد . چ ع 4 ، ص 367 ، س 20 .
( 4 ) . ش . ش : 76 از انساب ص 143 ، لباب 1 : 309 .
( 5 ) . بو الفدا - آيتى ص 483 با راى بىنقطه مىآورد و گويا ضبط بو الفدا درست باشد .
( 6 ) . ش . ش : 918 ، از لباب 1 : 307 .
( 7 ) . ش . ش : 2725 از انساب 143 ، لباب 1 : 309 مرآت الجنان 2 : 427 ، وافى بالوفيات 3 : 316 ريحانة الادب 1 : 437 ، تذكرة الحفاظ 3 : 1013 نجوم الزاهره 4 : 199 كشف الظنون ، شذرات 3 : 129 طبقات استورى 1 : 353 طبقات سبكى 3 : 41 ، زركلى 7 : 99 ، طبقات الحفاظ 401 هدية العارفين 2 : 56 .