مىگذارد . زنان حتى در شرايط بردگى نيز مىتوانستند از اساسىترين نقش جنسيتى خود بهرهمند شوند ؛ آنها مىتوانستند مادر شوند و كودكان خود را شير دهند . اما مردان به طور كلى از هويت خود تهى مىشدند . يكى از نقشهاى اساسى آنها يعنى تأمين مالى خانواده ، بر عهده ارباب سفيدپوست بود . عملكرد اساسى ديگر آنها ؛ يعنى حفاظت كردن از خانواده ، چيزى بود كه آنها در برابر قدرت فائقه مرد سفيد پوست ، به هيچ وجه قادر به اعمال آن نبودند .
بردهدارى و پيامدهاى آن به ما نشان مىدهد كه اگر رنج و اندوه شوهران و پدران را در نيابيم ، چه اتفاقى ممكن است ، بيفتد . مردان سفيدپوست ، در دهه 1990 ، در حال لمس اين موضوع هستند كه بىمصرف و زيادى بودن ؛ يعنى چه ، تجربه درد و رنج ناديدنى ، چه حالى دارد . همچنان كه كارفرمايان ، دولت و فرهنگ به طور فزايندهاى روياروى شوهران و پدران حركت مىكنند ، مردان در هر كجا به موجوداتى از كار افتاده تبديل مىشوند .
در جستجوى آسايش
اين مردان از كار افتاده با اندوه و نوميدى خود چه مىكنند ؟ در دهه 1990 ، ميليونها پدر تحقير شده و آواره فهميدهاند كه چه وضعيتى حاكم است . آنها كه به طور فزاينده از فرهنگ سكولارى كه منكر مشروعيت غم و درد آنها است ، دورى مىجويند ؛ بهتازگى به اين باور رسيدهاند كه هيچكس غير از خداوند به آنها گوش نمىدهد .