پس منصور غلامش را نديد و غلام نيز او را نمىديد ، پس منصور به حضرت صادق عليه السلام گفت : اى جعفر .
ابن محمد راستى من شما را در اين گرما برنج و تعب انداختم برگرد ( به منزل ، و معذرت خواهى كرد ) پس حضرت صادق عليه السلام از نزدش بيرون رفت ، پس از آن منصور بغلامش گفت : چرا آنچه به تو دستور داده بودم انجام ندادى ( و گردن جعفر بن محمد را نزدى ؟ ) گفت : به خدا سوگند من او را نديدم و چيزى آمد و ميان من و او حائل شد ، منصور به او گفت : به خدا سوگند اگر اين داستان را براى أحدى گفتى هر آينه تو را خواهم كشت .
13 -
عبد اللَّه بن عبد الرحمن گويد : حضرت باقر عليه السلام به من فرمود : آيا دعائى به تو نياموزم كه بوسيلهء آن دعا كنى ؟ و همانا ما خاندان هر گاه امرى اندوهناكمان كند و از سلطان براى امرى بترسيم كه تاب آن را نداريم با آن دعا ( بدرگاه خداوند ) دعا ميكنيم ؟ عرضكردم : چرا ، پدر و مادرم بفدايت باد اى فرزند رسول خدا ، فرمود : بگو :
« يا كائنا قبل كل شىء ، و يا مكون كل شىء ، و يا باقى بعد كل شىء صل على محمد و آل محمد ، و افعل بى كذا و كذا »
( و بجاى آن جملهء اخير حاجت خود را ذكر كند ) .
14 -
على بن مهزيار گويد : محمد بن حمزهء غنوى به من نوشت و از من خواست كه به حضرت جواد عليه السلام بنويسم كه دعائى به او بياموزد كه بدان وسيله گشايشى برايش حاصل گردد ( و از زندانى كه در آن گرفتار شده بود خلاص گردد ) پس آن حضرت به من نوشت : اما آنچه محمد بن حمزه درخواست كرده كه دعائى بياموزد كه بدان فرج و گشايش يابد پس به او بگو كه ملازم اين دعا باشد ( و هميشه بگويد )