( 1 ) كردند . چون نزديك به شهر رسيدند اهل مدينه به نظارهء اسيران بيرون آمدند و تماشا مىكردند . چون پيش صدّيق در آوردند ، روى به عيينه كرد و فرمود : [ 53 ] اى دشمن خداى ، مسلمان شدى و قرآن بياموختى ، پس دين به دنيا فروختى ؟
عيينه گفت :
اى صدّيق اكبر و اى خليفهء پيغمبر ، حضرت رسول ( ص ) بر حال من از تو واقفتر بود . او مرا هم بر اين نفاق گذاشت . امّا در اين ساعت به خداى بازگشتم و از مذهب گذشته برگشتم . عفو كن از من تا خداى سبحانه از تو عفو كند .
صدّيق را چشم بر خاصّيت عفو افتاد . [ 8 ب ] در حال بندهاى او برگشاد و او و ابناى عمّ او را تشريف بداد . پس ، قرّة بن سلمه گفت :
اى خليفهء رسول ، من مرد مسلمانم و در حمايت ايمانم . اين قدر سزاى من تمام است و به همه حال كشتن من حرام .
عمر بن خطّاب ( رضى ) گفت :
اى امير المؤمنين ، قرة بن سلمه كريم و كريمزاده است [ 54 ] و مهتر و آزاده . اگر چه جرم كرد [ ه ] ، باز ندامت بسيار دارد . اگر امير المؤمنين جرم گذشتهء او را در گذارد از فتوّت و مروّت دور نيست .
صدّيق نظر عاطفت بر گماشت و از او نيز در گذشت و او را با ابناى عمّ او خلعت داد و به منزل ايشان فرستاد و ايشان صدّيق را محمدتها گفتند .
چون خبر به طليحه رسيد كه با عيينه و قرّة از عفو و احسان چه رفت از عمل خويش پشيمان شد و در معنى پشيمانى و بىسامانى و عذر جرايم خويش قطعهاى بگفت و آن را به نزد صدّيق ( رضى ) فرستاد . چون قطعهء او عرض داشتند صدّيق را از شكستگى و ندامت او رقّت تمام حاصل آمد . وى در مراجعت به حقّ سبحانه و در آمدن به مدينه متردّد مىبود تا صدّيق را وفات رسيد و فاروق به خلافت نشست ، نزد عمر آمد و به اخلاص تمام مسلمان شد .
چون خالد از اين مهمّ بپرداخت در بلاد تميم و در زمين بطاح مقام ساخت و منتظر اشارت و فرمان صدّيق ( رضى ) مىبود كه چون حكم فرمايد بر سر مسيلمهء
هامش
[ ( 53 ) ] چ : گفت .
[ ( 54 ) ] ت . ش : كريم است .