( 1 ) يكى از آن گمراهان چون اين كلام را بشنيد بر پاى خاست و گفت :
گواهى مىدهم كه تو پيغمبرى . به درست كه اين سخنان نه سخنان [ 45 ] تو است بلكه درست و راست اين سخن سخن انبياست .
پس ، دو سوار از آن قبيله بر دو اسب ، چنان كه صفت كرده بود ، بفرستادند . سواران تازان باز آمدند كه : اينك خالد رسيد . اين حالت در ضلالت آن جماعت افزود . اين نيز يكى از تآكيد غرور ايشان بود . طليحه قوم و اتباع خويش را دل مىداد و [ 7 ب ] مىگفت : « باك مداريد از خالد و لشكر او ، كه ايشان همه بر باطلند . بارنامهء ايشان بيمار است و مىپندارند كه كارى مىكنند . جبرئيل نزديك من آمد و خبر داد كه خداى عزّ و جلّ از بندگان روى بر خاك نهادن و عورت به هوا داشتن نمىخواهد . مىفرمايد كه جمله احوال به ياد ما باشيد چه نشسته و چه بر پاى ، چه ساكن و چه اندر واى . مال خويش محفوظ داريد چنان كه در ايّام جاهليّت داشتيد . و بدانيد كه مرا جبرئيل خبر داد از حال عيينة بن حصن كه او آنچه مىگويد از بيم شمشير اصحاب محمّد ( ص ) مىگويد .
در اين چه شبهت [ 46 ] كه اگر او در اين دين رأى راست و نيّت صادق داشتى همهء خصمان را عاجز و مضطر داشتى .
و در اين معنى قطعهاى انشاد كرد و بر خواند . چون شعر به مقطع رسانيد جمعى از قوم او برخاستند و گفتند :
ما از تشنگى بىطاقت شده [ ايم ] و بيشتر مواشى ما هلاك خواهد شد . تدبير ما چيست ؟
طليحه سجعى بگفت :
اركبوا أعلالا و اضربوا مبالا تجدوا بلالا [ 47 ] كه پارسى آن چنين است : « بر اسب خاصّهء من اعلال [ 48 ] برنشينيد و فرسنگها قطع كنيد و بر كوهها و پشتهها بر دويد تا آنجا آب صافى يابيد . »
مردى جلد از قوم بر اين جمله برفت . چون بدان بالاها رسيد آب زلال يافت .
بخورد و مشك پر كرد و باز آمد و قبيله را خبر نمود . حالى روان شدند و آنجا برسيدند .
هامش
[ ( 45 ) ] ت . ل . چ : كه اين سخنان تست .
[ ( 46 ) ] ش . م : شهبت .
[ ( 47 ) ] ت . چ : « اركبوا . . . بلالا » حذف شده است .
[ ( 48 ) ] ب . ت . س : علال .