يقين بقيامت و حشر دارد و ( به ديگران و يا به خود ) ظلم مىكند ، عجبست از كسى كه مىبيند دنيا و أهل دنيا را كه در تغيير و تبديلند ( كه هر روزى كسى بالا ميرود و عزيز و ثروتمند مىشود و يكى خوار و فقير ميگردد ) با وجود اين دل به دنيا مىبندد و ميل به او دارد .
و فاصلهء ميان دو پسر يتيم و پدر صالحشان هفتاد نسل مىباشد و خداوند حفظ حرمت آن دو پسر را فرمود به جهت صالح بودن آن پدر ، و خداوند اراده فرموده بود كه چون آن دو پسر به حد رشد و كمال عقل برسند گنج خود را بيرون آورند ( و از آن پند بگيرند و بدرجهء كمال آدميت برسند ) ، و اين بود تأويل و اسرار باطنى آنچه را كه تو طاقت و توانائى ديدن آنها را نداشتى « 1 »
هامش
« 1 » در بحار ( 13 - 313 - ج ) از تنزيه الأنبياء سيد مرتضى نقل مينمايد ( ملخص آن با تغيير و تبديل و اضافه آنست كه ) اگر بما بگويند چگونه جايز است كه حضرت موسى متابعت ديگرى را بنمايد و از او تعليم بگيرد با اينكه ميگوئيد پيغمبر كسى است كه هيچ احتياج علمى بمردم ندارد ، و خاصه پيغمبر اولو العزم كه بايد أعلم اهل زمان خود باشد .
جواب ميگوئيم پيغمبر اولو العزم بايد از امت خود عالمتر باشد و شرط نيست كه از پيغمبر ديگر عالمتر باشد و خضر پيغمبر بود و جزو امت موسى نبود ، و گذشته از اين ممتنع و محال نيست كه خداوند تعليم فرموده باشد بخضر چيزهائى كه تعليم موسى نكرده باشد و بدين جهت امر فرمود بموسى كه بنزدش بشتابد و از وى تعليم بگيرد ، و ايراد و اشكال موقعى وارد است كه پيغمبر اولو العزم محتاج بعلم يكى از امت خود باشد .
بنا بر اين چون موسى تعليم از غير امت خود گرفته جاى اشكال و اعتراض نمانده ، و نيز اشكالى ندارد كه خداوند همچنان كه بتوسط ملائكه به صورت وحى پيغمبران را بعلمى آگاه مينمايد بوسيله بشرى هم چيزى كه تعلق به احكام و شرايع نداشته باشد آگاه نمايد ، و گاه بتوسط حيوانى آگاه فرمايد مثل قضيه حضرت سليمان با مورچه .
و اينكه آن حضرت محتاج بخضر شد در تعليم لازم نميشود كه خضر عالمتر باشد ، و نيز محال نيست كه بگوئيم آن حضرت از خضر در ساير علوم عالمتر بوده .
اگر بگويند : شما معتقديد كه موسى چون پيغمبر بود قدرت بر صبر داشته پس چرا خضر به او گفت : تو نميتوانى با من همراه باشى و آنچه را كه از من ببينى صبر كنى و اعتراض ننمائى .
جواب گوئيم اين كه خضر بموسى گفته : نميتوانى صبر كنى دليل نميشود كه واقعا موسى داراى قوه صبر نبوده و براى همين جهت موسى گفت : إنشاء اللَّه مرا صابر خواهى ديد .
و علت آنكه خضر گفت نميتوانى صبر كنى اين بود كه ميدانست موسى مأمور به ظاهر است و مأمور بر باطن نيست ، و كنايه از اين بوده كه اى موسى تو مأمور بظاهرى بايد صبر كنى بر كارهاى اسرار آميز من زيرا من مأمور به باطن هستم .
اگر بگويند چرا موقعى كه خضر كشتى را سوراخ ميكرد و آن پسر را كشت موسى گفت اى خضر اين عمل بسيار بد عملى است و كار بدى را مرتكب شدى با اينكه شما ميگوئيد شخص عالم مخصوصا پيغمبر مرتكب كار بد نميشود .
جواب گوئيم : البته حق و حقيقت مطلب همينست كه عالم خاصه پيغمبر مرتكب كار بد و زشت نميشود و اينكه موسى بخضر گفت كار بدى را مرتكب شدى منظورش اين بوده كه اگر كارها را از طرف خود انجام دادى كار بدى را مرتكب شدى و براى همين جهت بوده كه خضر پس از بيان اسرار كارهاى خود گفت من اين كارها را بارادهء خود نكردم بلكه بأمر خدا انجام دادم ، و گفت : اى موسى عقل نميتواند در اوامر خدا حكم كند ، اگر بگويند : چرا خضر آن پسر را كشت با اينكه قتل آدمى حرام و گناه كبيره است و شما ميگوئيد پيغمبران معصومند و مرتكب گناه صغيره نميشوند تا چه رسد بكبيره .
جواب ميگوئيم : كفر آن پسر و سبب گمراهى پدر و مادر شدن او بر خضر واضح بوده چون باطن را ميديد همچنان كه شما ظاهر امر را مىبينيد مثلا اگر از شما بپرسند چرا بچه مارى را ميكشيد خواهيد گفت بزرگ مىشود و كسى را ميگزد و زهرش خطر جانى دارد ، آن پسر هم بر خضر معلوم بود كه اگر بزرگ ميشد پدر و مادرش از فرط محبت پيروى او را مينمودند و كافر ميشدند .
و مطلبى در باره خضر در صفحه « 98 » گذشت و مناسب با مقامست مراجعه شود .