بحكومت آن گماشت پس به آذربايجان مراجعت كرده سر و تاج و اموال خاقان را با خود بدانجاى برد و تاج را در آتشكده آويخت و خاتون بانوى بانوان خاقان را با كنيزانش به خدمت معبد مزبور واداشت كه در سلك خادمين معبد درآمدند پس راه خود پيش گرفته به مدائن رفت و بر تخت استوار آمد . دوستانش خشنود و دشمنانش متزلزل شدند . باج و خراج از هرطرف ميرسيد و معاندين ميگريختند . چون قيصر روم را مايل به صلح و صفا ديد با او موافقت كرد و بناى متاركه را بر اين كذاشت كه هر سال قيصر دو ميليون دينار تأديه كند بانضمام هدايائى كه بعنوان اظهار عبوديّت ارسال ميداشته تقديم دارد « 1 » .
هامش
( 1 ) از شاهنامه :چو شد كار توران زمين ساخته * دل شاه از انديشه پرداخته
خرامان ببامد به شهر سطخر * كه شاهنشهان را به دو بود فخر
بفرمود تا مؤبد مؤبدان * برفت و بياورد چندى ردان
به دو گفت شد كار قيصر دراز * رسولش همى دير يابد جواز
چه مرد است و اندر خرد تا كجاست * كه دارد روان را خرد پشت راست
به دو گفت مؤبد كه نوشه بدى * جهاندار با فرّه ايزدى
يكى پير مرد است باراى و شرم * سخن گفتن خوب و آواى نرم
بيامد جهانديده داناى پير * سخنگوى و با دانش و يادگير
فرستاده را مؤبد شاه گفت * كه ايمرد هشيار بىيار و جفت
بگيتى زيانكارتر كار چيست * كه بر كردهء آن بيايد گريست
چه دانى تو اندر جهان سودمند * كه از كردنش مرد گردد بلند
فرستاده گفت آنكه دانا بود * هميشه بزرگ و توانا بود
تن مرد نادان ز گل خوارتر * بهر نيكوى ناسزاوارتر
به دو گفت مؤبد كه نيكو نگر * برانديش و ماهى به خشكى مبر
ز گيتى هر آنكوبى آزارتر * چنان دان كه مرگش زيانكارتر
بمرگ بدان شاد باشى رواست * اگرچه تن ما همه مرگ راست
از اين سودمندى بود زان زيان * خرد را ميانجى كن اندر ميان
چو بشنيد رومى پسند آمدش * سخنهاى او سودمند آمدش
بخنديد و بر شاه كرد آفرين * به دو گفت فرخنده ايران زمين
كه چون تو شهنشاه بر ديدگان * نهبينند و مؤبد برت همچنان
بدانش جهانرا بلند افسرى * بمؤبد ز هر مؤبدى برترى
اگر باژ گيرى ز قيصر رواست * كه دستور تو بر خرد پادشاست