سلطنت بهرام پس از مراجعت او
بهرام كه دولت قرين و سعادت همنشين و دنيا تحت امر و روزگار مطيع فرمانش بود همين كه مجدّدا بمقرّ خود مدائن بازگشت بنا به عادت ديرين بچيدن ميوهء مسرّات و كامجوئى از شيرينترين لذّات پرداخته مرزبانان و بزرگانرا عموما و بالاخص بعضى
هامش
بقيه از صفحهء قبلچو آن نامه برخواند فرخ دبير * رخ تاجور گشت همرنگ قير
به دو گفت اى مرد چيرهسخن * بگفتار مشتاب و تندى مكن
كلنگند شاهان و من چون عقاب * و يا خاك و من همچو درياى آب
هنر بهتر از گوهر نامدار * كه گيرد ترا مرد داننده خوار
اگر گيرم از تيغ و جوشن شمار * ستاره شود پيش چشم تو خوار
همان كوه و درياى گوهر مراست * به من دارد اكنون جهان پشت راست
بمشكوى من دختر شاه چين * مرا خواند اندر جهان آفرين
همان نامدارند سيصدهزار * ز لشگر كه خواند مرا شهريار
يكى خرم ايوان بپرداختند * همه هرچه بايست برساختند
بزرگان چو از باده خرم شدند * ز تيمار نابوده بىغم شدند
دو تن را بفرمود زورآزماى * بكشتى كه با ديو دارند پاى
چو برداشت بهرام جام بلور * بمغزش نبيذ اندر افكند شور
بشنگل چنين گفت كاى شهريار * بفرماى تا من ببندم ازار
چو بشنيد بهرام بر پاى خاست * به مردى خم آورد بالاى راست
كسى را كه بگرفت از ايشان ميان * چو شيرى كه يازد بگورى ژيان
همى بر زمين زد چنان كاستخوانش * شكست و بپالود رنگ رخانش
يكى تير بگرفت و بگشاد شست * نشانه بيكچوبه برهم شكست
ز بهرام شنگل شد اندر گمان * كه اين فرّ و اين زور و تير و كمان
نماند همى اين فرستاده را * نه هندو نه ترك و نه آزاده را
پس آنگاه دستور را پيش خواند * ز بهرام با او سخن چند راند
بيامد جهانديده دستور شاه * بگفت اين به بهرام و بنمود راه
چو بشنيد بهرام رنگ رخش * دگر گشت تا چون دهد پاسخش
بفرجام گفت اى سخنگوى مرد * مرا در دو كشور مكن روى زرد
هر آنكس كه پيچد سر از شاه خويش * ببرخاستن گم كند راه خويش
اگر من ز فرمان او بگذرم * به مردى سر آرد جهان بر سرم
نماند بروبوم هندوستان * بايران كشد خاك جا دوستان
گر از نام پرسيم بر زوى نام * چنين خواندم شاه و هم باب و مام