مصمّم شد از روميان كه بسرحدّات ايران دستاندازى و در مملكتش تاختوتاز كرده بودند انتقام گيرد و همچنانكه بتسخير و فتح آن كشور و مطيع ساختن اهالى آن ميانديشيد خواست قبلا بحقايق احوال آنان واقف و از اسرار آنان اطّلاع حاصل نمايد بنابراين مصمّم گرديد همانطور كه اسفنديار در تركستان به روئين دژ و اسكندر بچادر دارا بن دارا رفت او هم ناشناس بميان آنان رود . تصوّر ميكرد عملى بدين خطرناكى و خطائى بدين بزرگى همچنانكه بر اسفنديار و اسكندر مفيد شد او را هم سودمند اتّفاق خواهد افتاد غافل از آنكه غلط هميشه غلط است گرچه بخير منجر شده باشد . بنابراين قضا بيننده و بينائيش را تيره و افكار واهى را بر او چيره ساخت تا بكوفتن باب سيهروزى مبادرت و خود را بدندان مصيبت و نكبت درانداخت .
پس فرماندهى قوى و نيابت سلطنت را بنوّاب خود واگذار و اوامر لازمه را بمأمورين مربوطه داده خود ناشناس به خاك روم وارد و بمقرّ امپراطور رسيد و اطلاعاتى كه لازم داشت بدست آورد « 1 » چون در اين موقع امپراطور دعوت عمومىاى كرده بود شاپور هم با جمعيّت بدانجاى رفت . خدمه و درباريان كه قيافهء غيرمأنوس و قامت رعنا و صورت زيباى او كنجكاوشان كرده بود هريك از ديگرى در خصوص وى سئوالاتى
هامش
( 1 ) از شاهنامه :چو آباد شد زو همه مرز و بوم * چنان آرزو گرد كآيد بروم
شتر خواست پرمايه ده كاروان * بهر كاروان در يكى ساروان
ز ديبا و از گوهران بار كرد * وز آن سى شتر بار دينار كرد
بيامد ز انديشه ز آباد بوم * همى رفت هم زين نشان تا بروم
چو شاپور نزديك قيصر رسيد * بكرد آفرينى چنان چون سزيد
نگه كرد قيصر بشاپور گرد * ز خوبى دل و ديده او را سپرد
جفا ديده ايرانى اى بد بروم * چنان چون بود مرد بيداد شوم
بقيصر چنين گفت كاى سرفراز * يكى نو سخن بشنو از من براز
كه اين نامور مرد بازارگان * كه ديبا فروشد به دينارگان
شهنشاه شاپور گويم كه هست * بگفتار و ديدار و فر و نشست
چو بشنيد قيصر سخن خيره شد * همه چشمش از روى او تيره شد
بخانهء زنان بر دو دستش ببست * به مردى ز دام بلا كس نرست
بر مست شمعى برافروختند * بزاريش در چرم خر دوختند
يكى خانهء بود تاريك و تنگ * ببردند بدبخت را بيدرنگ
كليدش بكدبانوى خانه داد * تنش را بدان خانه بيگانه داد