آن خيكها را روى او خالى كنند و آنان اطاعت كردند همين كه دوّمى و سوّمى را هم روى او ريختند پوست گاو كه بر تن شاپور كشيده بودند نرم شد و از آن خارج شده خود را بكنارى كشيد و افتان و خيزان بدروازهء شهر رسيد چون مستحفظين را صدا زده اسم خود را گفت مستحفظين او را شناخته در برويش گشودند و او را داخل كردند . « 1 »
هامش
( 1 ) از شاهنامه :به بند آنگه شاپور را داشتى * شب و روز تنهاش نگذاشتى
شب و روز از آن چرم گريان بدى * دل او ز شاپور بريان بدى
به دو گفت روزى كه اى خوبروى * چه مردى مينديش و با من بگوى
به دو گفت شاپور كاى خوبچهر * اگر هيچ با من بجنبدت مهر
بسوگند پيمانت خواهم يكى * كز آن نگذرى جاودان اندكى
نگوئى ببدخواه راز مرا * كنى تازه درد و گداز مرا
كنيزك بدادار سوگند خورد * بزنار شماس و هفتاد گرد
همه راز شاپور او را بگفت * نماند از سخن نيك و بد درنهفت
به دو گفت اكنون چو فرمان كنى * بدين راز من دل گروگان كنى
سر از بانوانم برآرم ترا * جهان زير دست اندر آرم ترا
بهنگام نان شير گرم آورى * بپوش سخن نرم نرم آورى
كنيزك همى خواستى شير گرم * نهانى ز هركس بآواى نرم
بنزديك شاپور بردى نهان * نگفتى سخن با كسى در جهان
دو هفته سپهر اندرين گشته شد * بفرجام چرم خر آغشته شد
كنيزك سوى چاره بنهاد روى * چنان چون بود مردم چارهجوى
دو اسب گرانمايه ز آخر ببرد * گزيده سليح سواران گرد
سوى شهر ايران نهادند روى * دو خرم نهان شاد و آرامجوى
دهى خرّم آمد به پيشش به راه * پر از باغ و ميدان و پر جشنگاه
بيامد دوان مرد پاليزبان * كه هم نيكدل بود و هم ميزبان
به دو گفت شاپور بر گوى راست * كه تا مؤبدان مؤبد اكنون كجاست
چنين داد پاسخ ورا باغبان * كه اى پاكدل مرد شيرين زبان
دو چشمم ز جائى كه دارم نشست * بر آن خانهء مؤبدان مؤبد است
نهانى به پاليزبان گفت شاه * كه از مهتر ده گل مهر خواه
چو بشنيد از او اين سخن باغبان * گل و مشك و مىخواست و آمد دوان
جهاندار بنهاد بر گل نگين * بدان باغبان داد و كرد آفرين
به دو گفت اين گل بمؤبد سپار * نگر تا چه گويد همى گوشدار
چو مؤبد نگه كرد و مهرش بديد * ز شادى دل راى زن بردميد
فرستادهاى جست روشن روان * فرستاد مؤبد سوى پهلوان
كه پيدا شد آن فر شاپور شاه * تو از هر سوئى انجمن كن سپاه