شده بود انداخت : ( قول مىدهم كه آنچه ميخواهى بكنم پس وسيلهء انجام تعهّدم را فراهم كن ) نضيره نامهاى به دو نگاشته مدخل كوچك شهر را كه با آجر تيغه كرده بودند به او نشان داده محلّ آن را درست براى او تعيين كرد و وعده داد كه هم
هامش
ز گفتار او شاد شد شهريار * بخنديد و دينار دادش هزار
پس آنگاه گفتش كه با ماهروى * بچربى سخنها فراوان بگوى
بگويش كه گفت او ، بخورشيد و ماه * بزنار زردشت و فرخ كلاه
كه هرچيز كز من بخواهى همى * گر از پادشاهى بكاهى همى
ترا بخشم ار خود همه جان بود * بدينگونهام با تو پيمان بود
چو بشنيد پاسخ هم اندر زمان * ز پرده بيامد بر دژ دوان
شنيده بدان سرو سيمين بگفت * كه خورشيد و ناهيد گشتند جفت
ز گنجور و دستور بستد كليد * خورشخانه و خيكهاى نبيد
پرستندهء باده را پيش خواند * به خوبى فراوان سخنها براند
به دو گفت امشت توئى باده ده * بطاير همى بادهء ساده ده
همان تا بدارند باده بدست * بدان تا نجنبند و گردند مست
چو خورشيد بر باختر گشت زرد * شب تيره گفتش كه از راه گرد
مى خسروى خواست طاير بجام * نخستين ز غسانيان برد نام
چو بگذشت يكپاس از تيره شب * بياسود طاير نشست از جلب
برفتند يكسر سوى خوابگاه * پرستندگانرا بفرمود ماه
كه با كس نگويد سخن جز براز * نهانى در دژ گشادند باز
بدان شاه شاپور خود چشم داشت * وز آواز مستان بدل خشم داشت
مر آن ماه رخ را بپردهسراى * بفرمود تا خوب كردند جاى
سپه را سراسر همه گرد كرد * گزين كرد مردان ننگ و نبرد
بدژ در شد و كشتن اندر گرفت * همه گنجهاى كهن برگرفت
سپه بود با طاير اندر حصار * همه مست خفته فزون از شمار
بيامد برهنه دوان ناگزير * چو شد طاير اندر كف او اسير
چنين گفت : كاى شاه آزادمرد * نگه كن كه فرزند با من چكرد
چنين گفت شاپور بدنام را * كه از پرده خود دخت بهرام را
به يارى و رسوا كنى دوده را ؟ * برانگيزى اين كين آسوده را ؟
بدژخيم فرمود تا كردنش * زند پس به آتش بسوزد تنش
سر طاير از ننگ در خون كشيد * هم از پشت او كتف بيرون كشيد