ألم تر للحضر إذ اهله * بنعمى و هل خالد من نعم « 1 »
أقام به شاهفور الجنو * د حولين يضرب فيه القدم
و عدى بن زيد در بىثباتى زندگانى بشر و انقراض سلطنتها و عبرت از آنچه نيكو گفته :
أيّها الشّامت المعيّر بالدّه * ر أأنت المبرّا الموفور « 2 »
أم لديك العهد الوثيق من الأ * يّام بل أنت جاهل مغرور
من رأيت الايّام خلّدن أم من * ذا عليه من أن يضام خفير
أين كسرى الملوك أنوشر * و ان أم أين قبله سابور
و أخو الحضر إذ بناه و إذ دج * لمة تجبى إليه و الخابور
شاده مرمرا و جلّله كل * سا فللطّير في ذراه و كور
و تبيّن ربّ الخورنق اذ اش * رف يوما و للهدى تفكير
سرّه ملكه و كثره ما يم * لك و البحر معرضا و السّدير
هامش
( 1 ) نديدى كه اهالى حضر چقدر متنعم بودند ولى هركس در نعمت است آيا هميشه باقيست شاپور و سپاهش دو سال در آنجا ماندند و تبرهاى خود را در آن داخل كردند .
( 2 ) اى كسى كه از رنج ديگران شادمانى و از آن ملامتشان ميكنى آيا خودت بىعيبى و از تمام گرفتاريها مصون ؟
يا آنكه اطمينان كاملى باقبالت دارى ؟ پس تو جاهل مغرورى هستى .
آيا ديدهاى كسى را كه نعمتش لايزال يا از تمام خطرات مصونيت داشته باشد ؟
كسرى انوشيروان خسرو پادشاهان كجاست ؟ يا شاپور كه قبل از او سلطنت داشت كو ؟
مولاى حضر ، همان كسى كه اين قصر را ساخت و از نواحىاى كه به آب دجله و خابور مشروب ميشد باج مىستاند كجاست ؟
قصرى با مرمر ساخته بآهك اندوده بود و مرغان بر فراز آن لانه ساخته بودند .
ضمنا مولاى خورنق را هم بنگر كه روزى از بالاى ايوان بتأمل مينگريست و دلالت حق انديشه را پديد آورد .
سلطنت و كثرت مايملك و درياى پهناورى كه در پيش داشت و سدير همه او را خشنود ميكرد .