خود به دو دريغ ننمود و چون سلطنتش استقرار يافت و نتائج سودمند عدل و فضلش شامل
هامش
بقيه از صفحهء قبلچنان شد كه روزى بيامد وزير * بديد آب در چهرهء اردشير
به دو گفت شاها انوشه بدى * روان را بديدار تو شه بدى
كنون گاه شادى و مى خوردنست * نه هنگام انديشه پروردنست
چنين داد پاسخ ورا شهريار * كه اى نيك دل مؤبد نامدار
مرا سال بر پنجه و يك رسيد * ز كافور شد مشك و گل ناپديد
پسر بايدى پيشم اكنون بپاى * دلاراى و بيروده و رهنماى
به دو گفت كاى شاه كهترنواز * جوان مرد و روشندل و سرفراز
يكى حقه دادم بگنجور شاه * سزد گر بخواهد كنون پيشگاه
بياورد پس حقه گنجور اوى * سپرد آنكه بستد بدستور اوى
به دو گفت كاين خون گرم من است * بريده ز بن بار شرم من است
سپردى مرا دختر اردوان * كه تا باز خواهى تنى بىروان
نكشتم كه فرزند بد در نهان * بترسيدم از كردگار جهان
نجستم بفرمانت آزرم خويش * بريدم هم اندر زمان شرم خويش
بدان تا كسى بد نگويد مرا * بدرياى تهمت نشويد مرا
كنون هفت سالست تا پور تو * بمانده است نزديك دستور تو
همان مادرش نيز با او بجاى * جهانجوى و فرزند را رهنماى
به دو ماند شاه جهان در شگفت * وز آن كودك انديشهها درگرفت
وز آن پس چنين گفت با كدخداى * كه ايمرد روشندل پاكراى
بسى رنج برداشتى زين سخن * نمانم كه رنج تو گردد كهن
كنون صد پسر گير همسال اوى * به بالا و كتف و برو يال اوى
همه جامه پوشيده با او بهم * نبايد كه چيزى بود بيشوكم
همه كودكانرا بچوگان فرست * بياراى گوى و بميدان فرست
بيامد بميدان خويش اردشير * تنى چند با او ز برنا و پير
نگه كرد چون كودكانرا بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد
بانگشت بنمود با كدخداى * كه اينك يكى اردشيرى بجاى
به دو راهبر گفت كاى پادشا * دلت شد بفرزندى او گوا
همى باش تا كودكان تازه روى * بچوگان بهپيش تو آرند گوى
يكى بنده را گفت شاه اردشير * كه رو گوى ايشان بچوگان بگيربقيه در صفحهء بعد