جانشينى خود برگزيد « 1 » و آرزوهاى خود را به دو اظهار و از گفتن بهترين مواعظ
هامش
( 1 ) از شاهنامه :بدانگه كه شاه اردوان را بكشت * ز خون وى آورد گيتى بمشت
چو او گشته شد دخترش را بخواست * بدان تا بگويد كه گنجش كجاست
بهندوستان بود مهتر پسر * كه بهمن بدى نام آن پرهنر
فرستادهاى جست با راى و هوش * جوانى كه دارد بگفتار گوش
به دو گفت رو پيش خواهر بگوى * كه از دشمن اين مهربانى مجوى
چو خواهى كه بانوى ايران شوى * بگيتى پسند دليران شوى
هلاهل چنين زهر هندى بگير * به كار آر يكپاره با اردشير
چنان بد كه يكروز شاه اردشير * به نخجير بگشاد بر گور تير
چو بگذشت نيمى ز روز دراز * سپهبد ز نخجير گه گشت باز
سوى دختر اردوان شد ز راه * دوان ماه چهره بشد نزد شاه
بياورد جامى ز ياقوت زرد * پر از شكر و پست با آب سرد
بياميخت با شكر و پست زهر * كه بهمن مگر يابد از زهر بهر
چو بگرفت شاه اردشير آن بدست * ز دستش بيفتاد و بشكست پست
شد آن پادشا بچه لرزان ز بيم * هم اندر زمان شد دلش بر دو نيم
بفرمود تا خانگى مرغ چار * پرستنده آرد بر شهريار
هم آنگاه مرغ آن بخورد و بمرد * گمان بردن از راه نيكى ببرد
بفرمود تا مؤبد و كدخداى * بيامد بر خسرو پاكراى
بفرمود كز دختر اردوان * تنى كن كه هرگز نبيند روان
بمؤبد چنين گفت كاى پرخرد * مرا و ترا روز هم بگذرد
اگر كشت خواهى مرا ناگزير * يكى كودكى دارم از اردشير
چو او گردد از پاك مادر جدا * بكن هرچه فرمان دهد پادشا
بياراست جايش بايوان خويش * كه دارد ورا چون تن و جان خويس
پس انديشه كرد آنكه دشمن بس است * گمان بد و رشگ با هركس است
به جائى شد و خايه ببريد پست * برو داغ و دارو نهاد و ببست
بخايه نمك بر پراكند زود * بحقه درآكند بر سان دود
چو آمد بنزديك تخت بلند * همان حقه بنهاد با مهر و بند
چنين گفت با شاه كاين زينهار * سپارد بگنجور خود شهريار
چو هنگامهء زادن آمد فراز * از آن كار بر باد نگشاد راز
پسر زاد از اين دختر اردوان * يكى خسرو آئين و روشنروانبقيه در صفحهء بعد