« از او به او مىگريزم و از او بر او مىگريم ، سوگند به حق خودش كه او مولايى است كه من همواره در خدمت اويم ، تا آنكه به آنچه از او آرزومندم برسم و بهرهمند گردم » .
سرى مىگويد : پس از اين موضوع روزگارى گذشت و صاحب بدعه درگذشت . تا آنكه يك بار همچنانكه بر گرد كعبه طواف مىكردم صداى اندوهگينى را كه از جگر سوختهاى سرچشمه مىگرفت شنيدم كه اين اشعار را مىخواند :
« در پناه محبت تو اينچنين شهره شدم و چگونه خواهد بود براى من در پناه قرب تو .
اى نفس ! واى بر من اگر خداوند ترا به گناهت موأخذه فرمايد ، اى نفس ! در آن حال هيچكس اندوهش قابل مقايسه با اندوه تو نخواهد بود .
از خداى خود مسألت كن كه رضايت خود را به تو ارزانى فرمايد » .
سرى مىگويد : صدا را تعقيب كردم ناگاه بانويى را ديدم كه از نزارى همچون خيال بود ، همين كه مرا ديد گفت : اى سرى سلام بر تو باد ، گفتم : و بر تو سلام باد تو كيستى ؟ گفت :
لا إله الا الله ! اينك پس از آشنايى ناشناسى پيش آمده است ! من بدعةام ، پرسيدم : آنچه خداوند پس از بريدن از خلق به تو ارزانى فرموده است چيست ؟ گفت : همه آرزوهايم را به من ارزانى داشت و اين ابيات را خواند :
« اى كسى كه وحشت مرا ديد و با من انس گرفت و مرا بركشيد و به خود نزديك فرمود . از منزل خود به آرامش خويش و از ديار خود به وطن خود گريختم .
اى آرامش من ! و اى سازوبرگ من در روزگار و درماندگى ، مباد كه از اين آرامش در همه عمر خالى بمانم .
آنچه كه از او از دست داده بودم مرا به وحشت انداخت ولى او با احسان خود برگشت و با من انس گرفت .
باز هم برگشتم و او با مهربانى بازگشت و همواره چنين بوده است و مرا بر اين كار عادت داده است » .
در اين هنگام بدعة گفت : مرا نيازى به باقى ماندن در اين جهان نيست ، پروردگارا مرا به پيشگاه خويش ببر ! و درافتاد ، چون تكانش دادم ديدم درگذشته است ، رحمت خدا بر او باد . « 34 »
هامش
( 34 ) . اين داستان را با فزونىهايى در عبادات و با نثرى مسجع و موزون ، يافعى درگذشته به سال 768 هجرى كه حدود يكصد و پنجاه سال پس از مرگ ابن قدامه مقدسى است در روض الرياحين فى حكايات الصالحين كه در حاشيه قصص الانبياء ثعلبى ، صفحات 34 / 28 ، چاپ مصر چاپ شده است آورده است ، و چنين به نظر مىرسد كه از كتاب ديگرى غير از التوابين ابن قدامه نقل كرده است .