گرفتار شده است ؟ گفت : يك سال است . پرسيدم : آغاز اين شوريدگى چسان بود ؟ گفت : عود بر دامنش بود مىنواخت و چنين مىخواند :
« به حق تو سوگند كه در همه روزگار عهدى نخواهم شكست و پس از صفا هيچ دوستى را همراه كدورت نخواهم ساخت .
تو سراپاى دل و درونم را آكنده از شور كردى اينك چگونه قرار و تسكين و آرامش داشته باشم .
اى كسى كه مرا مولايى جز او نيست ، چنين مىبينمت كه مرا ميان مردم به صورت بردهاى رها كردهاى » .
ناگاه عود را شكست و گريان از جاى برخاست . من نخست او را متهم كردم كه گرفتار عشق كسى شده است و چون تحقيق كردم نشانى از آن نيافتم .
سرى مىگويد به كنيزك گفتم : اينچنين بوده است ؟ گفت : آرى و اين اشعار را خواند :
« پند و اندرز از درون جانم مرا مورد خطاب قرار داد و اندرز گرفتن من از زبان خود من بود .
پس از جدايى و دورى مرا به خود نزديك فرمود ، آرى خداوندم مرا ويژه خود كرد و برگزيد .
و چون فراخوانده شدم با رغبت پاسخ دادم و دعوت آنكسى را كه مرا فراخواند پذيرا شدم . از آنچه در گذشته انجام داده بودم ترسيدم ولى محبت اماننامهام داد » .
سرى مىگويد : به صاحب او گفتم : پرداخت بهاى اين كنيز بر عهده من و فزون از آن به تو خواهم داد ، فرياد بركشيد : اى واى از درويشى تو ! از كجا پرداخت بهاى اين كنيزك براى تو فراهم خواهد شد ؟ گفتم : بر من شتاب مكن تو در تيمارستان باش تا من بهاى او را بياورم .
من رفتم اشك مىريختم و دلم خاشع بود . آن شب از اندوه مزه چشم برهم آمدن را نچشيدم و به خدا سوگند حتى يك درهم از بهاى او را نداشتم ، همهء شب به درگاه خداوند متعال ناله كردم و عرضه داشتم : پروردگارا ! تو نهان و آشكار مرا مىدانى من بر فضل تو توكل كردم و كار را به تو واگذاشتم ، مرا رسوا مفرماى .
همچنانكه بر اين حال بودم به هنگام سحر ناگاه كسى در خانه را كوفت ، گفتم : چه كسى بر در خانه است ؟ گفت : دوستى از دوستان كه از سوى خداوند وهاب براى سببى از اسباب آمده است ، در را گشودم ، مردى بود همراه شمع و خدمتكار ، گفت : اى استاد آيا به من اجازه ورود مىدهى ؟ گفتم : داخل شو ، تو كيستى ؟ گفت : من احمد بن مثنىام كه خداوند بر من عطاى بسيار
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى ) — صفحة 237
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٣٧