خوشبوى و درخشان چهره بوده است .
امير بصره انگشترى و نامه را هم براى مأمون فرستاد ، چون نامه به مأمون رسيد و جسد على را پيش او بردند برخاست و چهره او را گشود و خود را روى جسد انداخت و شروع به بوسيدن او و گريستن كرد ، فرياد شيون از كاخ برخاست ، مأمون نامه را گشود كه در آن به خط على چنين نوشته شده بود :
اى امير المؤمنين سوره فجر را تا آيه چهاردهم بخوان و عبرت بگير و بدان كه « همانا خداوند همراه آنانى است كه پرهيزگار باشند و آنان كه نيكوكاراند » . « 50 »
آنگاه مأمون فرمان داد جنازه را شستند و كفن كردند و براى خاكسپارى بيرون آوردند و پياده در پى جنازه حركت مىكرد و چون بر او نماز گزارد و خدمتكاران پيكر را در گور نهادند به آنان گفت : از گور بيرون آيند ، او ميان گور نگريست و سرك كشيد و گفت : پسركم خدايت رحمت كناد و آرزو و خواستهات را به تو ارزانى فرمايد و من اميدوارم خداوند متعال ترا سعادتمند قرار دهد و مرا هم به سبب تو سود رساند ، چه نيكو پسرى بودى ، خداوند ترا در محضر پسرعمويم محمد مصطفى ( ص ) قرار دهد و به من ياراى صبر بر مصيبت تو عنايت كند .
مأمون گفت : لحد بر او گذاريد ، خدمتكاران وارد گور شدند و لحد بر او نهادند ، مأمون گفت : اينك بر او خاك بريزيد ، و خود همچنان ايستاده بود و گرد و خاك بر او مىنشست خدمتكاران كنارش ايستاده بودند و با دستمالها از او گرد و خاك مىزدودند ، او گفت : كنار برويد پيكر على در خاك پوسيده مىشود و شما غبار از من مىزداييد .
آنگاه گفت : پروردگارا او را به گفتار و اعتقاد ثابت پايدار بدار و ترا گواه مىگيرم كه من از او خشنودم ، خدايا تو هم از او خشنود شو اى مهربانترين مهربانان ، و آن نامه همچنان در دست مأمون بود و آن را از دست نمىنهاد . سپس محمد بن سعد ترمزى را خواست و به او گفت سوره فجر را بخواند ، او شروع به خواندن كرد و مأمون مىگريست و چون به اين آيه رسيد كه مىفرمايد
« إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ »
از خواندن بازايستاد .
مأمون به نيابت از پسر يك ميليون درهم صدقه داد و دستور داد زندانيان را بررسى كنند و گروهى را آزاد كرد و به اميران و كارگزاران نوشت نسبت به رعيت انصاف ورزند و رد مظالم دهند ، و خود از كارهاى بسيارى دست كشيد ، و پس از آن هرگاه از پسر ياد مىكرد مىگريست و همواره اندوهگين بود و آهنگ هيچ لذت و شهوت نمىكرد ، فقيهان به مجلس او مىآمدند و با
هامش
( 50 ) . آيه 128 سوره نحل .