تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
( 1 ) شركت در قيام او . واقدى مىگويد : روزى از عبد الله بن جعفر پيش عبد الله بن محمد بن عمران طلحى نام بردم . گفت : وه كه از تمام جوانمردى ياد كردى . محمد بن عمر واقدى مىگويد * عبد الله بن جعفر به من گفت يك بار مرا با عبد الله بن محمد بن عمران قاضى در حالى كه پسر بچه‌اى بود فرا خواندند و به جايى دعوت كردند . همان گونه كه مردم گرفتار كبر و غرور مىشوند من هم گرفتار شدم و گفتم كار بدانجا كشيده شده است كه من همراه اين پسر بچه دعوت شدم ! سپس با خود انديشيدم كه مرا همراه پدر او هم دعوت كرده بودند در حالى كه به سن و سال او نرسيده بودم و آرامش پيدا كردم . واقدى مىگويد * عبد الله بن جعفر از افراد مورد اعتماد محمد بن عبد الله بن حسن بود و محمد دانش خود را به او مىآموخت . محمد هر گاه پوشيده به مدينه مىآمد در خانهء عبد الله بن جعفر منزل مىكرد . عبد الله هر روز بامداد پيش اميران و رجال مىرفت و سخنان ايشان و اخبار آنان و آنچه را در باره محمد بن عبد الله مىگفتند مىشنيد و مىدانست چه كسانى را به كجا در جستجوى محمد بن عبد الله فرستاده‌اند و به خانه بازمىگشت و همه آن مطالب را به محمد خبر مىداد . و چون محمد بن عبد الله قيام كرد عبد الله بن جعفر با او همراهى كرد و چون محمد كشته شد عبد الله بن جعفر مخفى شد و چندان مخفى ماند كه براى او امان گرفته شد . عبد الله بن جعفر مىگفته است كه به مناسبت رواياتى كه در مورد محمد بن عبد الله روايت شده بود و كار بر ما مشتبه گرديده بود هنگامى كه با او قيام كرديم هيچ شك و ترديدى در كار او نداشتيم . البته كه پس از او هيچ كس ديگر مرا فريب نداده است . عبد الله بن جعفر بر خروج و قيام خود اظهار پشيمانى مىكرد . محمد بن سعد مىگويد محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد و گفت * هنگامى كه خبر مرگ پدرم عمر بن واقد رسيد سه روز در خانه ماندم و بيرون نيامدم . روز چهارم صبح زود از خانه بيرون آمدم ، ناگاه به عبد الله بن جعفر برخوردم كه كنار بازار گندم فروشان سوار بر استر خويش است . همين كه مرا ديد استرش را نگه داشت و گفت : چه چيزى تو را از آمدن پيش من باز داشته است ؟ من از جحدر غلام خود پرسيدم كه آيا آمده است و تو او را برگردانده‌اى يا نيامده است و گفت در اين چند روز نيامده‌اى . گفتم : خبر مرگ پدرم برايم رسيده بود . عبد الله بن جعفر هيچ سخنى نگفت و استر خود را برگرداند و رفت و بلا فاصله از خانهء خود پياده براى اينكه مرا تسليت بگويد آمد . من گفتم : خدايت حفظ كناد دوست
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 286 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد