( 1 ) بن ابى حازم نقل مىكنند * يك بار پيامبر ( ص ) به عبد الله بن رواحه فرمودند : پياده شو و با خواندن و سرودن شعر شتران را به حركت و مسافران را به جنب و جوش وادار كن . عرض كرد : اى رسول خدا اين كار را مدتهاست رها كردهام . عمر گفت : بشنو و اطاعت كن . گويد ، پياده شد و چنين سرود :
« پروردگارا ، اگر تو نبودى ما رهنمون نشده بوديم نه نماز مىگزارديم و نه زكات مىپرداختيم . پروردگارا آرامش بر ما فرو فرست و اگر با دشمن روياروى شديم گامها را استوار فرماى همانا كه كافران بر ما ستم كردند . »
وكيع بن جراح گويد ، كس ديگرى مىگفت كه اين مصرع را هم مىخوانده است :
« اگر بخواهند ما را از دين بفريبند نخواهيم پذيرفت . [ 1 ] »
گويد ، پيامبر ( ص ) فرمود : پروردگارا او را رحمت فرماى ، و عمر گفت : شهادت بر او واجب شد . عبد الله بن نمير و محمد بن عبيد در حديث خود مصراع اول رجز فوق را با اندك تفاوتى نقل كردهاند .
واقدى مىگويد : عبد الله بن رواحه در عمرة القضيّه در ذى قعدهء سال هفتم هجرت همراه پيامبر ( ص ) طواف مىكرده است . عبد الله بن رواحه شاعر بوده است .
عبيد الله بن موسى از عمر بن ابى زائدة ، از مدرك بن عمارة نقل مىكند عبد الله بن رواحه مىگفته است * از مسجد پيامبر ( ص ) عبور كردم ، در حالى كه رسول خدا ( ص ) همراه گروهى از ياران خود در مسجد نشسته بودند ، همين كه اصحاب پيامبر ( ص ) مرا ديدند بانگ برداشتند كه اى عبد الله بن رواحه ، اى عبد الله . دانستم كه رسول خدا احضارم فرمودهاند . رفتم . فرمودند : اينجا بنشين . مقابل آن حضرت نشستم . فرمودند : شعر چگونه مىگويى ؟ و مثل اينكه از چگونگى شعر گفتن تعجب مىفرمودند . گفتم : دربارهء موضوع آن مىنگرم و مىگويم . فرمودند : هم اكنون در نكوهش مشركان شعرى بگو . من چيزى آماده نساخته بودم ، اندكى انديشيدم و چنين سرودم :
« اى گيرندگان قيمت عبا به من خبر بدهيد شما چه هنگامى فرماندهان و سرهنگان بودهايد يا
هامش
[ 1 ] .يا رب لول انت ما اهتدينا * و لا تصدقنا و لا صلّينا
فانزلن سكينة علينا * و ثبت الاقدام ان لاقينا
انّ الكفار قد بغوا علينا * و ان ارادوا فتنة ابينا