تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
( 1 ) سوگند اگر تا روز جمعه زنده بمانم سخنانى خواهم گفت كه اهميت نمىدهم زنده بگذاريدم يا بكشيدم . چون روز جمعه فرا رسيد به مدينه آمدم و ديدم مردم در كوچه‌ها ازدحام كرده‌اند . گفتم : براى اين مردم چه پيش آمده است ؟ يكى از ايشان گفت : تو از مردم اين شهر نيستى ؟ گفتم : نه . گفت : امروز سرور مسلمانان ابى بن كعب درگذشته است . گفتم : به خدا سوگند تا به امروز كسى را چون اين مرد در رازدارى نديده‌ام و كسى چون او را نديدم كه در پوشش لطف الهى باشد . محمد بن عبد الله انصارى هم از عوف ، از حسن بصرى ، از عتىّ نقل مىكند كه مىگفته است * روزى كه هوا طوفانى و پر گرد و خاك بود ، به مدينه رسيدم و ديدم مردم در يك ديگر موج مىزنند . گفتم : چه شده است كه مردم چنين هستند ؟ گفتند : مگر تو از مردم اين شهر نيستى ؟ گفتم : نه . گفتند : امروز سرور مسلمانان ابىّ بن كعب درگذشته است . عفان بن مسلم از جعفر بن سليمان ، از ابو عمران جونى ، از جندب بن عبد الله بجلى نقل مىكند كه مىگفته است * براى كسب علم وارد مسجد پيامبر ( ص ) شدم ، ديدم مردم حلقه حلقه نشسته‌اند و حديث مىخوانند . من در حلقه‌ها مىگشتم تا آنكه به حلقه‌اى رسيدم كه در آن مردى خسته و كوفته در حالى كه فقط دو جامه بر تن داشت و گويى از سفر آمده بود ، نشسته بود و حديث مىگفت و شنيدم كه مىگويد : قدرتمندان نابود شدند و برايشان اندوهى ندارم و اين سخن را چند بار تكرار كرد . من كنار او نشستم . او مدتى حديث كرد و برخاست و چون برخاست از مردم پرسيدم اين كيست ؟ گفتند : سرور مسلمانان ابىّ بن كعب است . گويد : از پى او رفتم و چون به خانه‌اش رسيد ، ديدم خانه و وسايل زندگى او هم فرسوده و كهنه است و مردى پارسا و زاهد بود كه همه چيزش به يك ديگر شبيه بود . بر او سلام دادم ، پاسخم را داد و پرسيد از كجايى ؟ گفتم : از مردم عراق . گفت : كه از همگان بيشتر از من مىپرسند . چون اين سخن را گفت من خشمگين شدم و بر زانوان خود نشستم و دستهايم را مقابل چهره‌ام و رو به قبله گرفتم و گفتم : خدايا من از ايشان به تو شكايت مىكنم ، ما متحمل هزينه و زحمت مىشويم و شتران خود را براى كسب علم به حركت در مىآوريم و چون ايشان را ملاقات مىكنيم اين گونه بر ما روى ترش مىكنند و چنين مىگويند . گويد : ابىّ شروع به گريستن و كسب رضايت من كرد و گفت : اى واى من چنان نخواهم كرد . سپس گفت : پروردگارا من با تو عهد مىكنم كه اگر تا جمعه مرا زنده نگهدارى هر چه از رسول خدا شنيده‌ام بيان كنم و در آن از سرزنش كننده نترسم . چون اين