- 2 -
( 1 ) قتيبة بن سعيد ، از يحيى بن زكريا بن ابى زائدة ، از حسن بن عيّاش « 1 » ، از ابو اسحاق « 2 » ، از شعبى براى ما نقل كرد كه مغيرة بن شعبة مىگفته است : دحية يك جفت كفش به پيامبر ( ص ) هديه كرد و آن حضرت آن را پوشيد . ترمذى گويد : اسرائيل از قول جابر جعفى « 3 » از شعبى نقل مىكرد كه دحيه جبهاى هم هديه داد و پيامبر ( ص ) آن جبه و كفش را چندان پوشيد كه كهنه و پاره شد و معلوم نبود كه چرم آن كفش از جانورى است كه به طريقى شرعى كشته شده است يا نه . ضمنا ترمذى گويد مقصود از اين ابو اسحاق ، ابو اسحاق شيبانى است نه ابو اسحاق سبيعى ، و نام او ابو اسحاق سليمان است . « 4 »
هامش
( 1 ) . حسن بن عياش اسدى كوفى است و درگذشته به سال 132 هجرى است .
( 2 ) . يعنى سليمان بن فيروز شيبانى كه در يكى دو سطر بعد خود ترمذى دربارهء او توضيح داده است .
( 3 ) . جابر بن يزيد جعفى كه امام باقر ( ع ) و امام صادق ( ع ) را درك كرده و به سال 128 يا 132 هجرى درگذشته است . علماى رجال شيعه هم او را در حديث چندان قوى و مورد اعتماد نمىدانند . براى اطلاع بيشتر از اين اقوال به صفحهء 144 جلد اول جامع الرواة ، اردبيلى و مجمع الرجال قهپايى ، چاپ اصفهان ، 1384 ق ، جلد دوم ، صفحهء 12 مراجعه فرماييد .
( 4 ) . شيخ على قارى در شرح اين خبر نوشته است : روزى رسول خدا ( ص ) كفشهاى خود را در آورد و زير درختى نشست ، و چون خواست كفش خود را بپوشد پرندهاى آمد و يكى از كفشها را برداشت و در هوا آويخته نگه داشت . مارى از آن فرو افتاد و پيامبر فرمودند اين كرامتى است كه خداوند مرا با آن گرامى داشت و سپس عرضه داشت ، بار خدايا من از شر هر جانور خزنده و هر جانور دو پا و چهار پا به تو پناه مىبرم . شيخ على قارى اين موضوع را از كتاب الاوسط طبرانى و الدعوات الكبير بيهقى نقل مىكند . متذكر مىشوم كه طبرانى درگذشته 360 و بيهقى درگذشته به سال 458 هجرىاند ، و ابو الفرج اصفهانى كه درگذشته به سال 356 هجرى است در الاغانى چاپ وزارة الثقافة ، مصر ، جلد هفتم ، صفحهء 257 ، از قول مدائنى درگذشته به سال 225 هجرى اين كرامت را براى امير المؤمنين على عليه السلام آورده است . خلاصه سخن ابو الفرج اصفهانى اين است كه سيد حميرى شاعر بزرگ قرن دوم هجرى از خانه يكى از اميران كوفه كه به او اسب و خلعت داده بود ، بيرون آمد و در محله كناسهء كوفه ايستاد و گفت : اى گروه كوفيان هر كسى يكى از فضائل على عليه السلام را بگويد كه من در آن باره شعر نسروده باشم همين اسب و جامههاى خلعتى خود را به او مىبخشم . مردى آمد و گفت : امير المؤمنين على مىخواست سوار شود . جامههاى خود را پوشيد و چون يكى از كفشهاى خود را به پا كرد و خواست كفش ديگر را بپوشد ، عقابى خود را به زمين رساند و آن كفش را در ربود و به هوا برد و انداخت و از آن مارى بيرون خزيد و به سوراخى رفت .
سيد حميرى چند لحظه انديشه كرد و بدون آنكه نسيب و تشبيبى بسرايد نخست هفت بيت كه حاكى از بيان اين كرامت على عليه السلام بود سرود كه مطلع آن چنين است .الا يا قوم للعجب العجاب * لخفّ ابى الحسين و للحباباى قوم هان از اين شگفت شگفتىها دربارهء كفش ابو الحسين و مار .
و پس از آن تشبيب غزل را بر آن افزود . . . ، و سيد حميرى آنچه را وعده داده بود ، به آن مرد بخشيد .
لطفا به الكنى و الالقاب مرحوم محدث قمى ( ره ) ، چاپ صيدا ، 1358 ق ، جلد اول ، صفحهء 301 ، مراجعه فرماييد .